برف روی کاج ها را می توان از زوایایی مختلف مورد بررسی قرار داد، ابتدا باید گفت که به عنوان اولین فیلم پیمان معادی بسیار تحسین برانگیز است، از لحاظ کلی، موضوع جدید و نویی نبود. اما شاید همین تکرار و یا تاکیدی که بر موضوع خیانت از زاویه ای دیگه صورت گرفته در وحله اول نشاندهنده این باشد که جامعه کنونی ما بیش از پیش درگیر این مسئله شده و در پس زمینه ذهن هر خانواده ای نگرانی از بروز این حادثه وجود دارد...
برف روی کاجها را از اسمش اینگونه می توان توصیف کرد که تعهد و وفاداری در پایه های زندگی می تواند همانند برفی بر روی کاج ها لغزنده و بی ثبات باشه...می شه گفت که باید همیشه نگران زندگی دو نفره ات باشی، نباید اجازه بدهی زندگی ات دچار روزمرگی شود، باید بدانی که در پس هر خیانتی یک اشتباه دوطرفه وجود داره و باید بدانی گرچه به ظاهر برای یک مرد خیانت کردن آسان است اما برخی دلایلش از بی توجهی طرفش به زندگی نشات می گیرد...
و باید ترسید از لحظه ای که یک زن دچار این موضوع بشه ... آنموقع است باید نگران کیان خانواده بود، باید دلواپس جامعه ای بود که حفظ اصول و ارزش های خانواده از اولویت هایش بوده و فرهنگ و سنتش ریشه در همین اصول و ارزش ها داشته...
همه ما عقاید مختلفی داریم و رفتارامون متعاقبا مطابق با اون طرز فکره و وقتی در یک مجموعه دیگه ای خواه یا ناخواه قرار می گیریم می تونیم اون رویه رو حفظ کنیم و یا سعی میکنیم مطابق عرف اون جمع رفتارامون رو تعدیل کنیم. این جمع میتونه شامل یه خانواده،محیط کار، جمع دوستانه و حتی در ابعاد بزرگتر جامعه ای باشه که داریم توش زندگی می کنیم...
اما متاسفانه تو جامعه ما بدلیل اینکه نقش تعصبات مذهبی خیلی پر رنگه و اینکه طرز تفکرات اکثر مردممون جوری رشد کرده که احترام به عقاید هم رو یاد نگرفتن، در بیشتر جمعها افراد با هم به مشکل بر می خورن.
در اکثر ماها جوری نرم افزارهای ذهنیمون شکل گرفته که حتی وقتی طرفمون برای با ما بودن در جمعی چند گام از عقیده اش (بر حسب احترام) به سوی ما بر میدارد به جای اینکه از او بخاطر درکش قدردان باشیم، چهره عبوس می کنیم که چرا بیشتر رعایت نمیکند. این رو جز حق مسلم خود می دانیم که او را مجبور کنیم تا کاملا شبیه آنچه می خواهیم باشد...
این رو باید بدونیم که در کنار همه چیزهایی که مذهب به ما می گه احترام به عقاید و شخصیت طرف مقابل رو هم از اوجب واجبات می دونه...
البته بر عکس این مطلب هم صادقه... اینکه بدونیم همیشه در مقابل طرفی که به عقایدی پایبنده انجام بعضی از رفتارامون که به نوعی بی احترامی به اون فرد است دلیل بر استواری و ثبات تفکراتمون نیست... به عبارت دیگر فردی هم که خود را روشنفکر میداند اگر احترام به عقاید دیگران را بلد نباشد نمیتوان ارزشی برای تفکرش قائل بود...
خلاصه اینکه خیلی هامون از این طرف پشت بوم افتادن یه سری ها هم از اون طرف... اینست یکی دیگر از عمده ترین مشکلات امروزی ما...
یکی از مسائلی که باعث میشه که بیشتر گذر عمر رو احساس کنی، جدا شدن یکی از اعضاء خانواده یا دوستای صمیمیه. حالا به هر نحوی با غم یا شادی، در هر صورتش تو رو به یاد گذشته میندازه به یاد خاطراتت و اینکه چقدر زود دیر می شود.
این روزها در تکاپوی مراسم عروسی خواهر جان بودیم. خواهر عزیزم یکی دو روزی هست که به خونه بخت رفته.پدرم روز عروسیش رو روز لبخند نامگذاری کرده بود و از صبح به هم قول داده بودیم که تا آخرش لبخند رو از خودمون دور نکنیم و ناراحتی به خودمون راه ندیم...روز به یاد ماندنی ای بود...
اما تو این روزها همش به یاد خاطرات کوچیکیمون میوفتم قهر و آشتی ها، اشک ها و لبخند ها، حتی بحثهامون با هم و خلاصه تمامی با هم بودنامون...
با اینکه فاصله زیادی بین خونه هامون نیست، با اینکه زمان زیادی از عروسیش نمیگذره، با اینکه حتی توی یه خونه هم که بودیم بعضی روزها کمتر همو میدیدیم، اما این روزها به شدت دلم براش تنگ میشه...الان جاش واقعا تو خونه خالیه...یاد تمام روزهایی که سر یه سفره تمام خانوادمون جمع بودیم بخیر...
این اتفاقهاست که به ما ها هشدار میده قدر با هم بودنمون رو بیشتر بدونیم. دل همو نشکنیم با هم خوب باشیم...اول از همه به خودم میگم اینو که بعضی موقع ها فراموش کار میشم...
خواستم این نوشته رو تقدیم کنم به خواهر عزیزم و همسرش که همانند برادر خودم عزیز و دوست داشتنیه...براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم و از خدا می خوام که هر روزشون روز لبخند باشه...
چند وقتی هست که این موضوع ذهنمو درگیر کرده و میخوام راجع بهش مطلب بنویسم. توقع داشتن در رابطه 2 تا دوست، همکار، فامیل و ... موضوع درستی هست یا خیر؟
به نظر من توقع در یک رابطه باید متناسب با اون رابطه وجود داشته باشه. به عبارت دیگه همونطور که توقع بیجا و بیش از حد، ارتباط دو نفر رو میتونه بهم بزنه، عدم توجه به حداقل توقعات در یک رابطه هم میتونه به اون آسیب برسونه.
شمای نوعی که از طرف مقابلت انتظار داری که در یک مورد خاص برات قدمی برداره و کمکت کنه پس در مورد مشابه متقابلا باید حق بدی که طرفت یک حداقل توقعی از تو داشته باشه و انتظار داشته باشه همون قدمو نه به اون اندازه اما در حد قابل قبولی براش برداری...حالا وقتی این کار رو انجام نمیدی همون به ظاهر حداقل توقع، در مورد تو میشه توقع بیش از حد و بیجا. و تو نباید این رو دیگه از طرفت بخوایدر مورد تو رعایت کنه.
به هر حال جامعه ما پره از توقعات بیجا و همچنین رعایت نکردن اصول اولیه یه دوستی، یه همکاری، یه آشناییت و ...
بیاییم رفتارامون رو جوری تصحیح کنیم که اولا توقعات بیجا و بیش از حدمون رو کم کنیم و متناسب با کارهای خودمون از طرفمون توقع کنیم و دوما برای حداقل توقعات یک رابطه احترام قائل باشیم. البته اگر بخواهیم حفظش هستیم...
زندگی را نباید سخت گرفت این را آنگاه بیشتر حس میکنی که در جایی قرار میگیری که افرادی با مشکلات بسی بیشتر از خود را میبینی...
آنگاه که چشمان نیمه هوشت آدمهایی رو میبینه که از اتاق عمل بیرون اومدند و هر کدوم یه مشکلی دارن...
آنگاه که پاهایت را بی حس کردند و تو هر چقدر تلاش میکنی که لااقل انگشتی از آن را تکان بدی اما دریغ از ذره ای...آن زمان است که بیشتر حس افرادی که از نعمت داشتن پا محرومند رو درک میکنی...
انگاه که چشمانت منتظرن تا کسی از در برای عیادتت بیاید، اما کسی را در کنارت میبینی که دیگر نمیتوند حتی چشم براه کسی باشد...
اینجا شاید دلتنگی، تنهایی، کندی زمان و ... امانت را ببرد اما آزمونیست برای قوی تر شدن و شکرگزاری بیشتر خدای یکتا...
دی ماه نود و یک
بیمارستان ساسان
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
خدایا آگاهی ام ده بیش از پیش..
تا لحظه آخر لبخند می زنم که مبادا اشک در چشمان زیبایت حلقه زند...
تو نیز می خندی همانند همیشه اما دیگر من عمق نگاهت را میخوانم چون دیگر ما جزئی از همیم...
بوسه ای بر دستانت می زنم در آن همه شلوغی، هراسی از نگاه دیگران ندارم چون تو را دارم چون تنها تو را می بینم...
و دستانمان از هم جدا می شود، تو می روی اما هنوز چشمانمان به هم خیره اند...
دور می شوی دور آنقدر که دیگر چشمانمان هم از هم رها می شوند و اشکهایم سرازیر ...
اما اما اما قلب هایمان هنوز پیش هم اند ... آری هیچ چیزی، هیچ کسی و هیچ فاصله ای نمی تواند قلب هایمان را از هم جدا کند، این آغازیست برای راهی مشترک تا ابد..
و اینست تولدی دوباره...
دوستت دارم و چشم براهت...