نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٥
 

ساعت 3...

همه مشغولن،سخت تلاش می کنن که مراسم به بهترین شکل ممکن برگزار بشه :

یه سری از بچه ها در قسمت پذیرش دارن هدایائی که قراره به مهمانان اهداء بشه رو آماده می کنن،

یه سری دیگه در اطاق  کنترل دارن کلیپی که باید تو مراسم پخش بشه رو درست میکنن،

یه عده هم دارن با استندا یه سر و شکلی به سن می دن،

چند نفری دارن هماهنگی های سالن پذیرائی و چیزای دیگه رو انجام می دن،

یکی دو نفری هم دارن دوربینا رو آماده می کنن تا بتونن از مراسم عکس وتصویر بگيرن،

همه و همه مشغول کارن حتی خود دکتر ،صداش رو می شنوم که به بچه ها می گه:

«کاری هست که من انجام بدم؟»

 ساعت 4:30 ، صدای عماد هنرپرور و شروع مراسم...

همه چیز خوب بود،بگذریم از این که بعضی ها حسابی بالای سن گرم گرفته بودن وپائین نمی آمدن اما همه چیز عالی بود بالاخص کلیپی که از مجموعه پرشین بلاگ ساخته شده بود،آدم احساس غرور می کرد.

البته از بخش پذیرائی هم نباید بی تفاوت گذشت.

و ساعت 8 جلو در هتل سیمرغ و پایان مراسم...

 تشکر همه بچه ها از همدیگه برای برگزاری مراسمی با شکوه.

 واقعاً دست مريضا همتون خسته نباشيد و

  پرشين بلاگ تولدت مبارک...

 

باز هم بقول یکی از دوستان:

 «اين استمرار،تلاش واتحاد است که ما را فاتح مي کند»

 

راستی اينجا هم لينک يه سری از جاها که اين مراسم رو پوشش دادند:

لينک ۲ 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٦
 

سلام

يکی از بچه ها مطلبی رو برام ميل کرده بود که گفتم بد نيست شما هم بدونيد.

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشيدنی() داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!


بر چسب ها:
نظرات ()