نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦
 

خیلی از مواقع وقتی با خودم فکر می کنم معنی بعضی لغات رو که یکسری افراد میگن نمی فهمم.مثلا کلمه «کارشناسی»...بنظر شما وقتی میگن یه طرحی کاملا کارشناسی شده یعنی چی؟فکر کنم شما هم با من موافق باشید که معنی اصلی اون این می تونه باشه که طرح بسیار کامله و تمامی جوانب اون سنجیده شده و حداقل اینکه نسبت به بقیه طرحها بهترینه.اما تو این چند وقته آدم یه تصمیماتی از این مسئولین میبینه که واقعا تعجب میکنه.

بطور مثال تغییر ساعت بانکها،چه بی نظمی رو ایجاد کرد و جالب اینه که وقتی همه میگن این طرح مشکل داره،عنوان میشه که طرح کارشناسی شده و عالیه.حالا نمیدونیم چطور این طرح باصطلاح کارشناسی شده یک دفعه ای عوض میشه(آخه اگه کارشناسی شده چرا با ۲-۳دلیل ساده شکست میخوره!!!!)

یکی از دیگه از طرحها همین تغییر محل نمایشگاه کتاب...آخه اگه این تغییر برای کم کردن ترافیک بوده که اونائی که این چند روزه گذرشون به اتوبان رسالت خورده مفهوم کم شدن ترافیک رو درک کردن.دیگه بگذریم از کتابهای ناشران خارجی که در اثر هماهنگی زیاد موجود خیس شدن یا اطلاع رسانی قوی در نمایشگاه که بعضی تا ۱-۲ساعت فقط می گشتن که کتابشون رو باید تو کدوم غرفه پیدا کنن و ....

ودر آخر طرح بسیار هماهنگ سهمیه بندی سوخت...دیگه توضیح نمیخواد میتونید یه سر به این دفاتر پستی توزیع کننده بزنید،خودتون متوجه میشید....

از این دسته مثالها بسیارن که بهتره دربارشون چیزی نگیم.

اما براستی به کجا می رویم؟؟!!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 
وقتی خبر رو شنیدم چشمام سیاهی رفت،باورم نمی شد فوری با خونه دوستم تماس گرفتم. شلوغ بود،بله خبر درست بود هواپیمایی که قرار بود با اون دوستم علیرضا و مادرش از مشهد به تهران بیان سقوط کرده بود.نمی دونم چه جوری خودمو به اونجا رسوندم،وقتی پدرش رو دیدم ناخودآگاه بغلش کردم اون وقت بود که برای اولین بار دیدم کوه غرورش فرو ریخت و صدای گریه اش بلند شد، اون خیلی با خانواده اش بدخلقی و بدرفتاری می کرد.
ساعت حدودای 8-9 بود یه سه-چهار ساعتی از حادثه میگذشت.تقریبا همه اونجا بودن فامیلها،همسایه ها،دوستان و ... داشتیم کم کم کارای مربوط به مراسم تشییع رو انجام می دادیم هر چقدر هم سعی می کردیم با هواپیمایی تماس بگیریم موفق نمی شدیم.خونه رو سکوت خاصی فراگرفته بود همه تو فکر بودن شاید هنوزم این خبر رو نمی تونستند باور کنن.
تلفن خونه به صدا دراومد اما اینقدر اونجا شلوغ بود هرچی گشتم نتونستم گوشی بی سیمی رو پیدا کنم تا اینکه تماس رفت رو پیغام گیر.یکدفعه همه نگاهشون رفت بسمت تلفن،اره صدای علیرضا بود داشت میگفت<<بابا،بابا نیستی هر چی موبایلتو میگیرم خاموشه،من و مامان حالمون خوبه نگران نباش>>من که کاملا خشکم زده بود.پدر علیرضا فوری گوشی بی سیمی رو پیدا کرد و شروع کرد به صحبت.ماجرا از این قرار بود که تو راه فرودگاه علی اینا تصادف می کنن و مختصری دست و پاشون دچار شکستگی میشه و خوشبختانه به پرواز نمیرسن...
واقعا صحنه جالبی بود همه داشتن می خندیدن انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش صدای گریه از اونجا میامد.
شاید اونجا بود که بمعنای واقعی فهمیدم که فاصله بین مرگ و زندگی خیلی خیلی کمه...

بر چسب ها:
نظرات ()