نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

یه سال دیگه هم گذشت. تو این یه سال از زندگی لحظات مختلفی رو تجربه کردم مرگ ١-٢ تا از آشنایان که واقعا ناراحت کننده و فراموش نشدنی بود و در کنارش لحظات شادی چون دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد (که خیلی دوست دارم دوباره اون لحظه تکرار بشه برام) و این آخریه معافیت سربازینیشخند... نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشهلبخند...

این شعر فروغ فرخزاد رو هم خیلی دوست داشتم بنویسم تو وبلاگم فکر نکنم تو این پست بی ربط باشه نوشتنش.

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
 آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 

نمی دونم شما تا چه حد به چشمِ شور عقیده دارید اما من تا حدی بهش اعتقاد پیدا کردم مخصوصا این چند هفته اخیر. کلا این مطلب چند وقتی هست که تو بین اطرافیان ما همش در موردش صحبت میشه مثلا میگن فلانی چشمش شوره و یکی از چشمهایی که زده رو تعریف میکنن. منم اولش به این چیزها میخندیدم اما خدایی این یه هفته قبل اتفاقهایی پیش اومده که کلی تعجب کردم و البته حسابی هم شاکی شدم...

یکیش همین هفته پیش بود چند تا از اقوام شام مهمان ما بودن تو اون بین یه نفرشون گفت " اِ این ماهیهاتون هنوز از عید زنده هستن؟ چه خوب موندن..." به یه روز نکشید که یکی از این ماهیهای بیچاره مُرد. ناراحتآخه این حیوان بنده خدا چی گناهی داره...عصبانیای خداااااا....کلافه یکی دیگه هم این عینک آفتابی ما بود که تا یه بنده خدایی ازش تعریف کرد به چند ساعت نرسید که از کف ماشین به حالت له شده برداشتمش... منتظر

البته این هم هست که میگن اگه به یه موضوعی زیادی حساس بشی و توجه کنی برات اتفاق میافته. والا خودمم موندم...نظر شما چیه؟


بر چسب ها: چشم شور، ماهی، اعتقاد، عینک
نظرات ()