نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

(نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشه... «31 شهریور سال 87»)

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم واقعا کلمه ها میتونن سرگذشت سال گذشته عمرم رو وصف کنن یا نه...اما میخوام بگم که واقعا سال متفاوتی داشتم امسال. الان که نگاهی به پست سال قبلم که تو همین روز نوشته بودم مینداختم به خودم میگفتم چی فکر میکردی چی شد....شاید پذیرش چیزی که به صلاحت باشه و خودت تو اون لحظه دوسش نداری خیلی دشوار باشه شاید صلاح و این حرفها زایده فکر خودمون باشه که اشتباهات و تعلل هامون رو لاپوشونی کنیم و شاید و شایدهای دیگر...

به هر حال گذشت هر چند که خیلی خیلی سخت گذشت اما گذشت...بعضی از لحظه ها اندازه یک سال برام طولانی بود و کلا شاید بشه گفت که سختیه سال قبل به سختی تمامی سالهای قبلش میچربید...البته در کنارش لحظات خوب زیادی داشتم سفرهای داخلی و خارجی و شاید بشه گفت بهترین لحظه سال یا به نوعی عمر لحظه ای بود که برای اولین بار خونه خدا رو دیدم که هیچ وقت اون لحظه و اون تصویر از ذهنم نمیره...

ضمنا از این بابت خیلی خوشحالم که تجربیات ارزشمندی رو کسب کردم...بالاخره بدست اوردن هر چیزی راحت نیست...الان اهدافم تا حدودی تغییر کرده برنامه های جدیدی برای آینده ریختم امیدوارم بتونم عملیشون کنم...

و در آخر اینکه امشب در شب تولدم آرزو میکنم که ...

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یادت تو ننداره  میرم یه جای تازه!
میرم با چشمای خیسو قلبی بی گناه میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هرجا میرم اما بازم یادت میوفتم اینو به همه گفتم!!!!
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست
میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست
کاش میشد تو ببینی...


بر چسب ها: تولد، عمر، آرزو، تجربه
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

اولش یکم دو دل بودم، سفر زمینی اونم با ماشین خودت و مشکلات احتمالی یکم سخت بنظر میرسید اما به هر حال تجربه جدیدی بود و منم دل رو زدم به دریا و با دوستان راهی شدیم...

پنجشنبه شب رو در تبریز به صبح رسوندیم و صبح زود به سمت مرز حرکت کردیم حدودای ١٠-١١ صبح بود که به مرز نوردوز رسیدیم در طرف کشور خودمون زیاد معطل نشدیم...پلاک ماشینها رو زدیم و از مرز (رودخونه ارس) عبور کردیم پیش خودم فکر میکردم الان وارد یه کشوری میشم که همه از قانون حساب میبرنو دست از پا خطا نمیکنن تو همین فکرا بودم که اولین ایست بازرسی ماشین رو نگه داشت، گفت مسافرا برن داخل ساختمون گمرک و راننده بمونه بعد منو کشید کنارو گفت من ماشینت رو کنترل نمیکنم اما تو باید یه پولی به من بدیتعجبخلاصه منم خودمو زدم به تعطیل بازی و گفتم همه پولها دست دوستام بوده که اونها هم نیستن نیشخندبعد از 2-3 ساعت الافی تو مرز ارمنستان وارد خاکش شدیم.

از مرز تا ایروان (به قول خودشون یروان) حدود 400 کیلومتر بود که 200 کیلومتر اولش میشه گفتم 2-3 برابر جاده هراز پیچ و خم داشت و 10 برابر جاده چالوس زیبایی،یه قسمت که کامل مه بود جوری که چشم چشمو نمیدید 200 کیلومتر بعد هم جاده پیچ و خم داری در دل دشت بود.تو این بین دیدن روستاها و سبک زندگی های مردمونش خالی از لطف نبود.

شهر ایروان هم سبک معماری خاصی داشت و خیابون هایی که در مرکز شهر بودن اکثرا دارای کافی شاپ ها،رستورانهای متنوع با طراحی و دکوراسیون بسیار زیبا و دیدنی بودن. ناگفته نموند که تو طی روزهایی که اونجا بودیم سعی کردیم انواع رستورانها و غذاها اعم از ایتالیایی،فرانسوی رو امتحان کنیم...ضمنا ناگفته نموند که دریاچه سوان (در حدود 60-70کیلومتری ایروان) هم از دیگر مناطق دیدنی و زیبای ارمنستان بود.

سعی میکنم بقیه گزارش رو تو قالب عکس توضیح بدم.

 
«مسیر نوردوز-ایروان»

«میدان اُپرا»

«کلیسایی در شهر ایروان»

«میدان جمهوری در ایروان»

«میدان جمهوری با آهنگهای کلاسیک همراه با رقص فواره ها»

«محل یادبود کشتار ارامنه به دست ترکیه»
«شهر سوان»

«دریاچه سوان»

«کلیسایی در نزدیکی دریاچه سوان»
« به طور اتفاقی قبله به سمت کلیسا بوده ها»

«نمونه ای از غذاهای رستورانهای ایروان (فکر کنم کوفته اس-دومی هم که میگو )»

بقیه عکسها هم در قسمت ادامه مطلب...

در کل سفر خوبی بود تجربیات ارزشمندی برای من به همراه داشت...


بر چسب ها: ارمنستان، ایروان، سوان، armania
نظرات ()