و بالاخره اون لحظه فرارسید. لحظه دل کندن از عزیزانت و حرکت به سمت هدفی جدید، زندگی ای دیگر برای آینده ای بهتر... لحظه ای که اخرین نگاهت رو از عزیزترین افراد زندگیت برمیداری و به امید دیدارشان دلت را خوش میکنی. نگاهی که با وجود مقاومت زیاد اما در نهایت با اشکهایت تر میشه. 
در اون لحظه دلت برای کسایی که با تو بد کردن هم تنگ میشه چه برسه به خانوادت که پاره تنتن، دوستانت که همچون برادر و خواهرت دوست داری، همکارات که روزگاری رو باهاشون گذروندی و همه و همه.
مهاجرت سخته اما باید رفت در جستجوی اهدافی که اینجا نمیتوانی بیابی...
میروم اما تکه ای از قلبم رو در کنار عزیزانم میگذارم. 
دوستتون دارم و به امید دیدارتان هستم.
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند