درباره موضوعی میخوام بنویسم که شاید صحبت در موردش خیلی آسون نباشد و کلی موافق و مخالف داشته باشه. اما به هر حال من اینجا سعی میکنم در مورد موضوعاتی حرف بزنم که بهش رسیدم یا ذهنمو درگیر کرده...

آیا تا به حال به ریشه عقاید، اصول، باور هاتون فکر کردید؟ آیا تونستید پایه و اساس محکمی براشون پیدا کنید؟ آیا اگر اساس درستی پیدا نکردید، تونستید خرابشون کنید تا از نو یه چیز جدید دیگه ای رو در خودتون بسازید؟‌ یا اینکه از خراب کردنش ترسیدید و ترجیح دادید همون باورها رو هرچند که گسستنی اند و شاید به نوعی موروثیند،  باز حفظشون کنید؟

من مدتهاست سعی کردم باورها، عقاید و اصولمو بر مبنای یه اساس و بنیان درست بچینم. اما باز ترسی همیشگی نمیذاشت که خیلی ریشه ای تر با این قضیه  برخورد کنم. اما چند هفته ای میشه که باقیمانده اون باور ها را رها کردم. باورهایی که نتونسته بودم روحشون رو درک کنم. عقایدی که احساس میکردم بدون هیچ درک باطنی ای پذیرفته بودمشون و انجام دادنشون بیشتر حالت عادت داشت تا...

کار خیلی خیلی خیلی سختیه...همیشه به خودم، دوستام، اطرافیانم میگفتم که شکستن و خراب کردن این عقاید شجاعت میخواد، جسارت میخواد و شاید خیلی خطرناک باشه چون واقعا تو یه برهوت هستی که دیگه هیچ دستاویز موقتی ای نداری ... الانم میگم شجاعت میخواد اما شجاعت بدین معنا نیست که فقط چیزی رو خراب کنی، زمانی شجاعت به حساب میاد و این رها کردنه ، این خراب کردنه مفهوم پیدا میکنه که دوباره تلاش کنی تا آباد بشی...

برای اینکه بتونی آبادش کنی یا به بیان دیگه ای، روح هر عقیده یا باوری رو درک کنی باید بتونی بری رو پله عشق...چون فقط تو این صورته که اون باور جزئی از وجودت میشه...حالا قسمت سخت تر و اصلی ماجرا از اینجا شروع میشه ... برای رسیدن به پله عشق، باید اشتیاق داشته باشی،‌ باید عاشق باشی. عاشق یعنی اینکه همه تلاشت، فکرت، ذهنت معطوف باشه به چیزی که میخوای به دست بیاری یعنی به حقیقت ناب...

و من... برای طی این مسیر دستانم را به یارم سپرده ام...چون بی لطف اون این امر ناممکن است... و در آخر اینکه:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند...آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد...هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست...آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق...اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود...تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار...صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب...بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم...ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور...اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان...خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود...شاهان کم التفات به حال گدا کنند