آقای خیرخواه فوت کرد... این خبری بود که امروز خواهرم بعد یه روز نه چندان جالب وقتی به خونه رسیدم بهم گفت...آقای خیرخواه پیرمرد مهربانی بود که به طور اتفاقی سالیانی پیش با پدر آشنا شده بود. زمانیکه برای دریافت مدرکی به اداره پدرم رفته بود چون ساعت کاری تموم شده بوده باید دوباره مراجعه میکرده، پدر هم که سن بالاش رو دیده بوده ازش خواسته آدرسشو بده تا براش پیک کنه که متوجه میشه که خونه اش فقط چند خونه با ما فاصله داره، دیگه خودش فردا شب میره مدرکو بهش میده...این آغاز آشنایی ما با آقای خیرخواه بود... اون و همسر بسیار مهربونش با هم زندگی میکردند و هیچ فرزندی نداشتن. رابطه ما نزدیک شد گاه گاهی بهشون سر میزدیم اونم چند وقت یکبار گل یا شیرینی ای برای ما میفرست و تشکر میکرد. عیدها اولین جا خونه اونا میرفتیم و اونم مثل همیشه برای هممون عیدی هامونو که لای یه دستمال کاغذی آماده کرده بود بهمون میداد. 

تا اینکه 3-4 سال پیش همسرش فوت کرد و او تنهاتر شد، ما هم بیشتر از قبل بهش سر می زدیم هفته ای چند بار پدرم، خواهرم، من و بعضی وقتها هم همگی باهم می رفتیم پیشش.

اون بیان خیلی زیبایی داشت خوب صحبت میکرد با صدای خیلی آهستش از خاطراتش از جوونیاش از سفرهاش ...اطلاعاتش خیلی خوب بود...علاقه هممون بهش روز به روز بیشتر شد به نوعی جای پدربزرگمون (پدر پدری) رو گرفته بود...

دو هفته پیش قبل از آخرین دفعه ای که ببینمش رفتم خونه اش 1 ساعتی باهم گپ زدیم  از زنش صحبت کرد که چجوری باهاش آشنا شده، از دلتنگیش براش و منو نصیحت می کرد که تو انتخابم چه چیزایی رو در نظر بگیرم و دقت کنم. 

دفعه آخرم تو بیمارستان، حالش خوب نبود تو آی سی یو رفتم بالاسرش از دست پرستارا ناراحت بود که اذیتش کرده بودن، دلداریش دادم روشو بوسیدم و گفتم الان صحبت کردن برات ضرر داره ایشااله بهتر شدی و اومدی خونه باهم حسابی حرف می زنیم که........

شاید حوصله تون سر رفته از خوندن این متن اما باید از حسم مینوشتم از آقای خیرخواه مهربون تا بهش بگم که هیچ وقت از خاطرم نمیره و همیشه به یادشم...

خداحافظ و روحت شاد پدر بزرگ مهربانم...