تا لحظه آخر لبخند می زنم که مبادا اشک در چشمان زیبایت حلقه زند...

تو نیز می خندی همانند همیشه اما دیگر من عمق نگاهت را میخوانم چون دیگر ما جزئی از همیم...

بوسه ای بر دستانت می زنم در آن همه شلوغی، هراسی از نگاه دیگران ندارم چون تو را دارم چون تنها تو را می بینم...

و دستانمان از هم جدا می شود، تو می روی اما هنوز چشمانمان به هم خیره اند...

دور می شوی دور آنقدر که دیگر چشمانمان هم از هم رها می شوند و اشکهایم سرازیر ...

اما اما اما قلب هایمان هنوز پیش هم اند ... آری هیچ چیزی، هیچ کسی و هیچ فاصله ای نمی تواند قلب هایمان را از هم جدا کند، این آغازیست برای راهی مشترک تا ابد..

و اینست تولدی دوباره...

دوستت دارم و چشم براهت...