زندگی را نباید سخت گرفت این را آنگاه بیشتر حس میکنی که در جایی قرار میگیری که افرادی با مشکلات بسی بیشتر از خود را میبینی...
آنگاه که چشمان نیمه هوشت آدمهایی رو میبینه که از اتاق عمل بیرون اومدند و هر کدوم یه مشکلی دارن...
آنگاه که پاهایت را بی حس کردند و تو هر چقدر تلاش میکنی که لااقل انگشتی از آن را تکان بدی اما دریغ از ذره ای...آن زمان است که بیشتر حس افرادی که از نعمت داشتن پا محرومند رو درک میکنی...
انگاه که چشمانت منتظرن تا کسی از در برای عیادتت بیاید، اما کسی را در کنارت میبینی که دیگر نمیتوند حتی چشم براه کسی باشد...
اینجا شاید دلتنگی، تنهایی، کندی زمان و ... امانت را ببرد اما آزمونیست برای قوی تر شدن و شکرگزاری بیشتر خدای یکتا...
دی ماه نود و یک
بیمارستان ساسان