روزهای برزخی و یا شاید جهنمی در گذرند..آینده را نمیدانم چه میشود اما افسوس گذشته را همیشه در ذهن مجسم میکنم..افسوس زمانی که تغییر شرایط بدست خودم بود و نکردم..

تلاش و انرژیم را تماما بکار گرفتم تا تغییرش دهم اما گویی روزگار از من قوی تر است،مچم را دارد محکم بر زمین سرد می کوباند...

این روزها را با استرس،فکر،بیخوابی و غم میگذرانم...خوردنم،راه رفتنم،ارتباطم و زندگیم را از آنها میگیرم...و دیگر شادی و خنده در درونم رنگ باخته اند و تنها گاه گاهی برای تظاهر این خنده را به لب می آورم و بس...

میگوند در کوچه بن بست هم که باشی راه آسمان باز است...شاید همین باشد باید راه آسمان را بپیمایم و از این زمین و روزگار تلخ و ملال آور دست برنهم..

تنها خداست که حال و اوضاع دورنم را میداند و تنها خواست اوست که میتواند کمک حالم باشد...اگر بخواهد ...

 تو که نیستی غم غربت با منه

همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی ان

هر دوشون تاریکن و تاریکی ان

با تو ماهو همه جا می بینم

حتی خورشید و شبو می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه

دیگه چنگی به دلم نمی زنه

می دونستی پیش تو گیره دلم

می دونستی بری می میره دلم

ای دل صاب مرده/باز تورو خواب برده

پاشو از خواب و ببین/دنیاتو اب برده

دارم از این همه گریه اب میشم

روسر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره میپوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گل باشه