١٨ تیر ساعت ٩.٣٠ دقیقه پس از ساعتی تاخیر به پرواز دراومد حوالی ١٢.٣٠ بود که وارد فرودگاه جده شدیم. بعد از ٢ ساعت معطلی ما رو راهنمایی کردن به گیتی که تو اونجا از همه انگشت نگاری کرده و عکس گرفتن. همه شاکی و ناراحت از اینجور توهین به ایرانیها. همین رو کم داشتیم که دولت عربستان از ما انگشت نگاری کنه که به برکت وجود بعضی ها این اتفاق هم میسر گردید. تقریبا ساعت ٩.٣٠ شب بود که به مدینه رسیدیم...

مدینه حال و هوای خاص خودش رو داشت از طرفی مسجدالنبی که بسیار شلوغ بود و از طرفی قبرستان بقیع که در سکوت غریبی بود، بجز چند ساعت در روز که به مردان اجازه داده میشد که وارد بشن و با فاصله ١٠٠ متر قبر امامان رو زیارت کنن. تازه اونموقع هم وهابی ها چند افغانی رو که به زبون فارسی مسلط بودن رو آموزش داده بودن تا برای افراد سخنرانی کرده و مذهب شیعه رو مسخره و تخریب کنن. اونجاست که کینه ات نسبت به این اعراب وهابی بیش از پیش میشه و غریبی امامانی که اونجا هستن و کلا مظلومیتشون در مدینه به واقع احساس میشه...

٢۵ تیر ماه تو هتل مدینه لباسهای احرام رو میپوشم هیجان زیادی داره انگار داری یه لباس گرون قیمتی که گرفتی رو برای اولین بار میپوشی...راهیه مسجد شجره میشی اذان مغرب رو میدن نماز میخونی و همگی لبیک گویان به سمت مکه حرکت میکنید...همه سفیدپوش و چه زیباست طنین لبیکشان...

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک لبیک...

همیشه بهم میگفتن هر کسی خانه خدا رو برای اولین بار میبینه گریه میکنه مگر اینکه دیگه خیلی گنهکار باشه...نگران بودم که آیا من گنهکار هم این حس بهم دست میده یا نه...

نماز صبح رو تو هتل خوندیم و به مت خانه خدا حرکت کردیم...باب فهد همه ایستادیم تا روحانی آخرین نکات رو برای اعمال بگه ...قبل از اینکه وارد بشی یکی از اعضای کاروان میگه کسانی که بار اولشونه سرشون رو پایین نگه دارن تا دقیقا جلو خانه خدا رسیدیم سرشون رو بالا بیارن...

همون که وارد میشی تو چشمهات اشک جمع میشه صدای گریه بلند میشه انگار نه انگار که در بین کلی آدم هستی...دیگه خجالتی در کار نیست هر چه نزدیکتر میشی این صدای گریه بلندتر میشه قلبت شدیدتر میزنه انگار میخوای عزیزی رو بعد سالیان سال ببینی و چه کسی عزیز تر از خالق و پروردگارت...یه توقف کوتاه میکنیم تا روحانی چند تا سلام رو بگه و بقیه تکرار کنن اما بغض و گریه امون نمیده نمیزاره جملات رو بگی بالاخره به زمان اصلی میرسی همه میایستن هنوز سرت پایینه اما عظمتش رو کامل حس میکنی...سرت رو بالا میاری...تنها یک لحظه،یک نگاه و اون تصویر برای همیشه تو ذهنت ثبت میشه ... پاهات دیگه یاری نمیکنن به سجده می افتی و در برابر عظمت خانه خالق یکتا تنها میگریی...چه لحظه باشکوهی کاش بیشتر بود کاش دوباره اتفاق می افتاد و میشد دوباره تجربش کرد...

اولین طوافی که دور خانه خدا میدی تنها مینگری و میگریی و نمیتوانی هیچ ذکری رو زبون بیاری...اولین نماز رو پشت مقام حضرت ابراهیم(ع) میخونی و بعد به سمت صفا میروی برای سعی صفا و مروه، خیل عظیم سفیدپوشان که ذکر گویان در بین دو کوه صفا و مروه در حرکتند واقعا زیباست جوری که نمیخواهی این اعمال تموم بشه...سعی تموم میشه تقصیر میکنی و بعد طواف نساء و در نهایت نماز طواف نساء در پشت مقام ابراهیم...

نماز که تموم میشه کنارم یکی از هم کاروانی هامو میبینم یه مرد ۵٠ ساله که اون هم برای بار اول مشرف شده بهش میگم قبول باشه و بی اختیار همو بغل میکنیم و میگرییم...واقعا لحظات زیبایی بود شاید بشه گفت این ۴-۵ ساعت اول که در خانه خدا هستی با کل سفر هم قابل مقایسه نبود...

امیدوارم قسمت همگی بشه...