(نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشه... «31 شهریور سال 87»)

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم واقعا کلمه ها میتونن سرگذشت سال گذشته عمرم رو وصف کنن یا نه...اما میخوام بگم که واقعا سال متفاوتی داشتم امسال. الان که نگاهی به پست سال قبلم که تو همین روز نوشته بودم مینداختم به خودم میگفتم چی فکر میکردی چی شد....شاید پذیرش چیزی که به صلاحت باشه و خودت تو اون لحظه دوسش نداری خیلی دشوار باشه شاید صلاح و این حرفها زایده فکر خودمون باشه که اشتباهات و تعلل هامون رو لاپوشونی کنیم و شاید و شایدهای دیگر...

به هر حال گذشت هر چند که خیلی خیلی سخت گذشت اما گذشت...بعضی از لحظه ها اندازه یک سال برام طولانی بود و کلا شاید بشه گفت که سختیه سال قبل به سختی تمامی سالهای قبلش میچربید...البته در کنارش لحظات خوب زیادی داشتم سفرهای داخلی و خارجی و شاید بشه گفت بهترین لحظه سال یا به نوعی عمر لحظه ای بود که برای اولین بار خونه خدا رو دیدم که هیچ وقت اون لحظه و اون تصویر از ذهنم نمیره...

ضمنا از این بابت خیلی خوشحالم که تجربیات ارزشمندی رو کسب کردم...بالاخره بدست اوردن هر چیزی راحت نیست...الان اهدافم تا حدودی تغییر کرده برنامه های جدیدی برای آینده ریختم امیدوارم بتونم عملیشون کنم...

و در آخر اینکه امشب در شب تولدم آرزو میکنم که ...

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یادت تو ننداره  میرم یه جای تازه!
میرم با چشمای خیسو قلبی بی گناه میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هرجا میرم اما بازم یادت میوفتم اینو به همه گفتم!!!!
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست
میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست
کاش میشد تو ببینی...