نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

اول تبریک میگم میلاد امام رضا(ع) رو راستش دلم نیومد تو این تاریخ جالب پستی به یادگار و فقط به نشونه این روز ننویسم...یادمه 11 سال پیش در تاریخ 77/7/7 حوالی همین ساعات تو کتابخانه پارک اندیشه داشتم درس میخوندم...البته اسمش درس خوندن بود وگرنه که همش حواسمون به اینور و اونور بود با بعضیا که دوست شده بودیم سر میز باهم گپ میزدیم یادمه یکی یه یادگاری رو میز نوشت و گفت اووووو معلوم نیست 11 سال دیگه کجا باشیم ما ... اما به سرعت برق و باد اومد و رفت...حالا منم میخوام یه یادگاری تو اینجا بنویسم تا اگه عمری بود 11 سال دیگه بیام اینو دوباره بخونم یعنی 99/9/9 ...

دوست دارم شما دوستان خوبم هم اینجا تو کامنتها یه یادگاری بنویسید هرچند کوتاه تا 11 سال دیگه به تک تکتون سر بزنمو این پست رو براتون یادآور بشم...دوست دارم آرزوها و اهدافمو الان تو ذهنم بیارم و 11 سال دیگه ببینم که چقدرش محقق شده...شما هم همین کار رو بکنید...

در آخر هم تفالی به حافظ شیرازی میزنم:

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

(نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشه... «31 شهریور سال 87»)

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم واقعا کلمه ها میتونن سرگذشت سال گذشته عمرم رو وصف کنن یا نه...اما میخوام بگم که واقعا سال متفاوتی داشتم امسال. الان که نگاهی به پست سال قبلم که تو همین روز نوشته بودم مینداختم به خودم میگفتم چی فکر میکردی چی شد....شاید پذیرش چیزی که به صلاحت باشه و خودت تو اون لحظه دوسش نداری خیلی دشوار باشه شاید صلاح و این حرفها زایده فکر خودمون باشه که اشتباهات و تعلل هامون رو لاپوشونی کنیم و شاید و شایدهای دیگر...

به هر حال گذشت هر چند که خیلی خیلی سخت گذشت اما گذشت...بعضی از لحظه ها اندازه یک سال برام طولانی بود و کلا شاید بشه گفت که سختیه سال قبل به سختی تمامی سالهای قبلش میچربید...البته در کنارش لحظات خوب زیادی داشتم سفرهای داخلی و خارجی و شاید بشه گفت بهترین لحظه سال یا به نوعی عمر لحظه ای بود که برای اولین بار خونه خدا رو دیدم که هیچ وقت اون لحظه و اون تصویر از ذهنم نمیره...

ضمنا از این بابت خیلی خوشحالم که تجربیات ارزشمندی رو کسب کردم...بالاخره بدست اوردن هر چیزی راحت نیست...الان اهدافم تا حدودی تغییر کرده برنامه های جدیدی برای آینده ریختم امیدوارم بتونم عملیشون کنم...

و در آخر اینکه امشب در شب تولدم آرزو میکنم که ...

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یادت تو ننداره  میرم یه جای تازه!
میرم با چشمای خیسو قلبی بی گناه میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هرجا میرم اما بازم یادت میوفتم اینو به همه گفتم!!!!
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست
میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست
کاش میشد تو ببینی...


بر چسب ها: تولد، عمر، تجربه، آرزو
نظرات ()