نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
 

دیشب تو تاکسی بودم رادیوش روشن بود و داشت چند خبر میخوند که رسید به برنامه "بچه های تهران" ناخودآگاه حواسم بهش جلب شد. خانم مجری گرامی که سعی داشت صداشو خیلی مهربون و کودکانه نشون بده گفت که میخواد یه داستان تعریف کنه و از بچه ها خواست هرجا هستن بشینن ، چشمهاشون رو ببندند و داستان رو تصور کنن...

«خب بچه های عزیز تصور کنید چند روز پیش تولدتون بوده و کلی کادو گرفتید و مامان و باباتون یه کادوی گرون قیمت براتون خریدن مثلا یه اسکیت خیلی گرون و خوشگل ...» بقیه داستان بماند ... همون لحظه چند تا سوال تو ذهنم اومد...چند درصد بچه های شهر امکان داره از مامان باباشون یه اسکیت گرون قیمت برای تولدشون هدیه بگیرن؟ اون بچه ای که وضع مالی خانواده اش جالب نیست با این جملات چه چیزی تو ذهنش مجسم میشه؟ حسرت نمیخوره؟؟ غمگین نمیشه؟؟؟ شاید به قول خود خانم مجری باید فقط  داستان رو تصور کنه...

واینکه آخه آقا یا خانم نویسنده برنامه، بچه ای که اسکیت برای تولدش هدیه بگیره دیگه نمیاد بشینه پای رادیو و برنامه شما رو گوش بده. کلی وسیله سرگرم کننده و جذاب تر از برنامه رادیویی داره که وقتشو باهاشون پر کنه...

بیایید یکم رو برنامه ها و مطالبی که به مردم تحویل میدیم یه ذره واقع بینانه و درست تر فکر کنیم، فقط یه ذره...مخصوصا برای بچه های سرزمینمون و بخاطر دنیای حساس و پاک و زیباشون....


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
 

دیروز به مناسبت تولد عمو پورنگ (داریوش فرضیایی) و همچنین راه اندازی سایت عمو پورنگ جشنی رو با حضور حدود ٣٠٠ نفر که اکثرشون رو بچه ها تشکیل می دادن با همکاری گروه سایتهای پرشین بلاگ برگزار شد.

مراسم پرشور و جذابی بود. به نظرم دلیلش ارتباط خوبی بود که آقای فرضیایی و همچنین امیرمحمد با بچه ها برقرار کرده بودند و همینطور اون انرژی ای بود که بچه ها به مراسم میدادن.

تو حین مراسم وقتی به چهره و رفتار خیلی از این بچه ها دقت میکردم اون صداقت و یکرنگی رو  در چهرشون حس میکردم. خنده هاشون، دوست داشتن گفتنشون که به عمو میگفتن از ته دل بود.

به نوعی بچه ها دنیایی خاص خودشون دارن همه چیز اونجا رنگ و شکل خاص خودشو داره و با دنیای آدم بزرگها به کلی فرق میکنه اگرم احیانا عیبی تو این دنیا هست از طریق خود بزرگترها وارد اون شده. دوران دبستان یکی از معلمام یه روز گفت بچه ها شما قلب و دل پاکی دارید قدر خودتونو بدونید و نگذارید این سپیدی تیره بشه اون موقع به خودم میگفتم من که چند بار به پدر،مادرم دروغ گفتم این خانم معلم که نمیدونه پس من شامل این حرف نمیشم. اما الان میبینم اون موقعها واقعا دنیامون سپید و پاک بود اما الان رنگ سیاهی به خودش گرفته...

به این فکر میکردم که کاش اون دنیای پاک هم همراه ما آدم بزرگها بزرگ میشد ...

 


نظرات ()