نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
 

تا لحظه آخر لبخند می زنم که مبادا اشک در چشمان زیبایت حلقه زند...

تو نیز می خندی همانند همیشه اما دیگر من عمق نگاهت را میخوانم چون دیگر ما جزئی از همیم...

بوسه ای بر دستانت می زنم در آن همه شلوغی، هراسی از نگاه دیگران ندارم چون تو را دارم چون تنها تو را می بینم...

و دستانمان از هم جدا می شود، تو می روی اما هنوز چشمانمان به هم خیره اند...

دور می شوی دور آنقدر که دیگر چشمانمان هم از هم رها می شوند و اشکهایم سرازیر ...

اما اما اما قلب هایمان هنوز پیش هم اند ... آری هیچ چیزی، هیچ کسی و هیچ فاصله ای نمی تواند قلب هایمان را از هم جدا کند، این آغازیست برای راهی مشترک تا ابد..

و اینست تولدی دوباره...

دوستت دارم و چشم براهت...


بر چسب ها: عشق، فاصله، زندگی، تولد
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
 

وقتی به روز تولدت نزدیک میشی به نوعی حالت دگرگون و همراه با ناراحتیه، شاید به این خاطر که سرعت گذر عمرتو بیشتر درک می کنی. به این فکر می کنی که تو زندگیت چیکار کردی؟ مفید بوده؟ میتونستی بهتر باشی؟ چی کاری میخوای بکنی؟ الان احساس رضایت داری از زندگیت یا نه؟ و خلاصه خیلی مسائل دیگه...

اما وقتی روز تولدت با بیش از 300 تا تبریک از خانواده و دوستاتو آشناهات از طرق مختلف مواجه میشی حس فوق العاده ای بهت دست میده. اینکه چقدر آدم می تونه خوشبخت باشه که این همه آدمهای دوست داشتنی رو کنارش داره ...

امسال فقط خواستم این مطلبو که شاید بارها تکرار کردم رو تو این روز دوباره بگم که خانواده و دوستان عزیزم به وجودتون افتخار میکنم و به خودم می بالم از وجود شما و این همه خوشبختی...

و در آخر کلامی از حافظ:

نوش کن جام شراب یک منی/تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب/سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی/کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب/جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار/گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر/خویشتن در پای معشوق افکنی


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

روزگار غریبیست، زمان به سرعت می گذرد چنان که زمان را همچو نسیمی بر صورت خود حس می کنیم که در عبور است...غرق زندگی هستیم، گاه گاهی دست و پایی می زنیم و خود را به بالا می کشیم نفسی می گیریم و دوباره رو به پائین...

چشم به هم می زنی و روز تولدت دوباره فرا می رسه، به گذشته نگاه می کنی، مخصوصا به یک سال قبل، خاطراتت رو مرور می کنی گاه لبخند می زنی و گاه...دلت میخواد گوشیتو خاموش کنی، ناپدید شی حتی برای یک روز از همه کس و همه چیز...

دست به قلم می بری که خلاصه ای از اون خاطرات رو بنویسی اما ترجیح میدی امسال حرفهایت را در سینه نگه داری تا شاید زمانی دیگر در سپیده دمی دیگر خاطراتم را با شما بازگو کنم...

اما این رو فقط باید گفت که: دوستان خوبی در کنارم دارم و خدای دوست داشتنی ای و همین مرا بس...


بر چسب ها: تولد، زندگی، روزگار، خاطره
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

«سهراب سپهری»


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
 

یه سال دیگه هم گذشت پر از خاطرات و زیبایی ها...

اتفاق خوب امسال آشناییم با یه کلاسی بود که واقعا بهم کمک کرد و کمک میکنه برای شناخت خود، خدای خودم و راهی که در پیش است امیدوارم بتونم اون حس حضور رو درک کنم و بیش از پیش به خدا غیر قابل توصیفم نزدیک بشم...

و اینکه امسال بیش از پیش به وجود دوستای بسیار خوبم که تعدادشون کم هم نیست پی بردم به داشتن اونها و داشتن خانواده عزیزم به خودم میبالم و از خدا برای این لطفش سپاسگذارم...

سال بعد سال مهمتریه و باید بتونم اهداف بهتری رو تو زندگیم اجرا کنم...باشد که اینگونه باشد...واینکه:

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟!

«فاضل نظری»


بر چسب ها: تولد، زندگی، خدا، فاضل نظری
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

(نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشه... «31 شهریور سال 87»)

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم واقعا کلمه ها میتونن سرگذشت سال گذشته عمرم رو وصف کنن یا نه...اما میخوام بگم که واقعا سال متفاوتی داشتم امسال. الان که نگاهی به پست سال قبلم که تو همین روز نوشته بودم مینداختم به خودم میگفتم چی فکر میکردی چی شد....شاید پذیرش چیزی که به صلاحت باشه و خودت تو اون لحظه دوسش نداری خیلی دشوار باشه شاید صلاح و این حرفها زایده فکر خودمون باشه که اشتباهات و تعلل هامون رو لاپوشونی کنیم و شاید و شایدهای دیگر...

به هر حال گذشت هر چند که خیلی خیلی سخت گذشت اما گذشت...بعضی از لحظه ها اندازه یک سال برام طولانی بود و کلا شاید بشه گفت که سختیه سال قبل به سختی تمامی سالهای قبلش میچربید...البته در کنارش لحظات خوب زیادی داشتم سفرهای داخلی و خارجی و شاید بشه گفت بهترین لحظه سال یا به نوعی عمر لحظه ای بود که برای اولین بار خونه خدا رو دیدم که هیچ وقت اون لحظه و اون تصویر از ذهنم نمیره...

ضمنا از این بابت خیلی خوشحالم که تجربیات ارزشمندی رو کسب کردم...بالاخره بدست اوردن هر چیزی راحت نیست...الان اهدافم تا حدودی تغییر کرده برنامه های جدیدی برای آینده ریختم امیدوارم بتونم عملیشون کنم...

و در آخر اینکه امشب در شب تولدم آرزو میکنم که ...

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یادت تو ننداره  میرم یه جای تازه!
میرم با چشمای خیسو قلبی بی گناه میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هرجا میرم اما بازم یادت میوفتم اینو به همه گفتم!!!!
میرم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست
میرم جایی که دریا نیست اسم تو رو ما نیست غوغا نیست
کاش میشد تو ببینی...


بر چسب ها: تولد، عمر، تجربه، آرزو
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

یه سال دیگه هم گذشت. تو این یه سال از زندگی لحظات مختلفی رو تجربه کردم مرگ ١-٢ تا از آشنایان که واقعا ناراحت کننده و فراموش نشدنی بود و در کنارش لحظات شادی چون دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد (که خیلی دوست دارم دوباره اون لحظه تکرار بشه برام) و این آخریه معافیت سربازینیشخند... نمیدونم سال بعد تو این موقع میخوام از چه خاطراتی بنویسم اما امیدوارم هر چی قرار پیش بیاد به صلاحم باشهلبخند...

این شعر فروغ فرخزاد رو هم خیلی دوست داشتم بنویسم تو وبلاگم فکر نکنم تو این پست بی ربط باشه نوشتنش.

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
 آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...


نظرات ()