نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

خدایا آگاهی ام ده بیش از پیش..


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
 

وقتی به روز تولدت نزدیک میشی به نوعی حالت دگرگون و همراه با ناراحتیه، شاید به این خاطر که سرعت گذر عمرتو بیشتر درک می کنی. به این فکر می کنی که تو زندگیت چیکار کردی؟ مفید بوده؟ میتونستی بهتر باشی؟ چی کاری میخوای بکنی؟ الان احساس رضایت داری از زندگیت یا نه؟ و خلاصه خیلی مسائل دیگه...

اما وقتی روز تولدت با بیش از 300 تا تبریک از خانواده و دوستاتو آشناهات از طرق مختلف مواجه میشی حس فوق العاده ای بهت دست میده. اینکه چقدر آدم می تونه خوشبخت باشه که این همه آدمهای دوست داشتنی رو کنارش داره ...

امسال فقط خواستم این مطلبو که شاید بارها تکرار کردم رو تو این روز دوباره بگم که خانواده و دوستان عزیزم به وجودتون افتخار میکنم و به خودم می بالم از وجود شما و این همه خوشبختی...

و در آخر کلامی از حافظ:

نوش کن جام شراب یک منی/تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب/سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی/کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب/جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار/گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر/خویشتن در پای معشوق افکنی


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

 

نمیدونم شاید این نوشته ام کمی پیچیده باشه اما ترجیح میدم بنویسمش تا همیشه در خاطرم موندگار باشه...

 

وقتی که میخوام به موضوعی فکر کنم می دونم که باید به انتظار یه تصویر خوب یا بد بشینم که نه میدونم کدوم خوبه یا کدوم بد...بعد که دوباره فکر میکنم که چرا باید فکر کنم اونوقته که به خودم میگم حتما خوبه، حتما درسته...ولی واقعا کدوم خوب یا کدوم بده،کی میتونه بهم بگه که اصلا فکر کردن یعنی چی؟ که در نهایت با چیزی که نمیدونم یعنی چی و واقعا بهش ایمان پیدا نکردم تعیین صلاحیت کنم برای فعلیت یه فعل.

زمانیکه خیلی از آدمهای روزگار پر رنگ و لعاب امروز رو نگاه میکنم، وقتی مثل یه تماشاچی فقط یه تماشاچی، ناظر حیرانی متفکرین هستم و وقتیکه توی این دنیای پر از عقل و پر از منطق، همه چیز بی منطقه، اونوقته که از خودم میپرسم عقل یا عشق؟

اینو باور دارم که خیلی از ما آدمها امروز درگیر متعارف زندگی کردن شدیم و این همون زندگی معروف به عرفه که به نوعی راه فراریه برای گریز از یه واقعیت مهیج، واقعیتی که طعم هیجان و انتظار نتیجه، خود عاملی برای گریز از اونه و چه توجیهی بهتر از عرف و دست به دامان تفکر تکراری و قواعدی منظم و مکرر شدن.

کجا رفت؟ واقعا کجا رفت همون عشقی رو که همه ما ازش دم می زدیم، کجا رفت دم مسیحایی، کجا رفت بوی پیراهن یوسف، کجا رفت فریاد خسرو و اشکهای بی نصیب شیرین...آره حتما همه اینها همچنان غزلها و ضرب المثلهای منسوب به جامعه متنبه اند ولی ما کجای این قصه های شیرین مادربزرگهاییم؟!

بیایید بدونیم زندگی به خودی خود طعمی جز عشق، رنگی جز حس و نگاهی جز شوق نداره پس عاشقِ عاشق بودن باشیم نه عاشق عاقل بودن.

من به دنبال نگاهی از جنس شوقم، من به دنبال سلامی محسوس به حسم، من به دنبال کلامی منطقی از نوع عشقم.

قاطعانه دوستدار تعقل هستم ولی به دنبال حد و مرز این مهرهء توانمند زندگی انسانهام، تا کجا؟

اعتقاد دارم که دنیای امروز ما بیش از نگاه فرمول وار خودش نیازمند نگاه مهربانتریست. می پسندم تفکر و تعقل رو، می فهمم حال اندیشمندان رو، درک میکنم زبان فلاسفه رو و یقین دارم به الزام وجودشان ولی تا کجا، تا آنجا که فرزند نبیند اشک عشق مادر رو !!!

حالا به من بگید عقل یا عشق؟ چهارچوب منظم معروف و هر روزه انسانها و یا شوق و هیجان از جنس ذوق؟

و کلام حافظ چه جالب و قابل تأمله:

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق   چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی


بر چسب ها: عقل، عشق، زندگی، حافظ شیرازی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

اول تبریک میگم میلاد امام رضا(ع) رو راستش دلم نیومد تو این تاریخ جالب پستی به یادگار و فقط به نشونه این روز ننویسم...یادمه 11 سال پیش در تاریخ 77/7/7 حوالی همین ساعات تو کتابخانه پارک اندیشه داشتم درس میخوندم...البته اسمش درس خوندن بود وگرنه که همش حواسمون به اینور و اونور بود با بعضیا که دوست شده بودیم سر میز باهم گپ میزدیم یادمه یکی یه یادگاری رو میز نوشت و گفت اووووو معلوم نیست 11 سال دیگه کجا باشیم ما ... اما به سرعت برق و باد اومد و رفت...حالا منم میخوام یه یادگاری تو اینجا بنویسم تا اگه عمری بود 11 سال دیگه بیام اینو دوباره بخونم یعنی 99/9/9 ...

دوست دارم شما دوستان خوبم هم اینجا تو کامنتها یه یادگاری بنویسید هرچند کوتاه تا 11 سال دیگه به تک تکتون سر بزنمو این پست رو براتون یادآور بشم...دوست دارم آرزوها و اهدافمو الان تو ذهنم بیارم و 11 سال دیگه ببینم که چقدرش محقق شده...شما هم همین کار رو بکنید...

در آخر هم تفالی به حافظ شیرازی میزنم:

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم


نظرات ()