نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

آقای خیرخواه فوت کرد... این خبری بود که امروز خواهرم بعد یه روز نه چندان جالب وقتی به خونه رسیدم بهم گفت...آقای خیرخواه پیرمرد مهربانی بود که به طور اتفاقی سالیانی پیش با پدر آشنا شده بود. زمانیکه برای دریافت مدرکی به اداره پدرم رفته بود چون ساعت کاری تموم شده بوده باید دوباره مراجعه میکرده، پدر هم که سن بالاش رو دیده بوده ازش خواسته آدرسشو بده تا براش پیک کنه که متوجه میشه که خونه اش فقط چند خونه با ما فاصله داره، دیگه خودش فردا شب میره مدرکو بهش میده...این آغاز آشنایی ما با آقای خیرخواه بود... اون و همسر بسیار مهربونش با هم زندگی میکردند و هیچ فرزندی نداشتن. رابطه ما نزدیک شد گاه گاهی بهشون سر میزدیم اونم چند وقت یکبار گل یا شیرینی ای برای ما میفرست و تشکر میکرد. عیدها اولین جا خونه اونا میرفتیم و اونم مثل همیشه برای هممون عیدی هامونو که لای یه دستمال کاغذی آماده کرده بود بهمون میداد. 

تا اینکه 3-4 سال پیش همسرش فوت کرد و او تنهاتر شد، ما هم بیشتر از قبل بهش سر می زدیم هفته ای چند بار پدرم، خواهرم، من و بعضی وقتها هم همگی باهم می رفتیم پیشش.

اون بیان خیلی زیبایی داشت خوب صحبت میکرد با صدای خیلی آهستش از خاطراتش از جوونیاش از سفرهاش ...اطلاعاتش خیلی خوب بود...علاقه هممون بهش روز به روز بیشتر شد به نوعی جای پدربزرگمون (پدر پدری) رو گرفته بود...

دو هفته پیش قبل از آخرین دفعه ای که ببینمش رفتم خونه اش 1 ساعتی باهم گپ زدیم  از زنش صحبت کرد که چجوری باهاش آشنا شده، از دلتنگیش براش و منو نصیحت می کرد که تو انتخابم چه چیزایی رو در نظر بگیرم و دقت کنم. 

دفعه آخرم تو بیمارستان، حالش خوب نبود تو آی سی یو رفتم بالاسرش از دست پرستارا ناراحت بود که اذیتش کرده بودن، دلداریش دادم روشو بوسیدم و گفتم الان صحبت کردن برات ضرر داره ایشااله بهتر شدی و اومدی خونه باهم حسابی حرف می زنیم که........

شاید حوصله تون سر رفته از خوندن این متن اما باید از حسم مینوشتم از آقای خیرخواه مهربون تا بهش بگم که هیچ وقت از خاطرم نمیره و همیشه به یادشم...

خداحافظ و روحت شاد پدر بزرگ مهربانم...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

روزگار غریبیست، زمان به سرعت می گذرد چنان که زمان را همچو نسیمی بر صورت خود حس می کنیم که در عبور است...غرق زندگی هستیم، گاه گاهی دست و پایی می زنیم و خود را به بالا می کشیم نفسی می گیریم و دوباره رو به پائین...

چشم به هم می زنی و روز تولدت دوباره فرا می رسه، به گذشته نگاه می کنی، مخصوصا به یک سال قبل، خاطراتت رو مرور می کنی گاه لبخند می زنی و گاه...دلت میخواد گوشیتو خاموش کنی، ناپدید شی حتی برای یک روز از همه کس و همه چیز...

دست به قلم می بری که خلاصه ای از اون خاطرات رو بنویسی اما ترجیح میدی امسال حرفهایت را در سینه نگه داری تا شاید زمانی دیگر در سپیده دمی دیگر خاطراتم را با شما بازگو کنم...

اما این رو فقط باید گفت که: دوستان خوبی در کنارم دارم و خدای دوست داشتنی ای و همین مرا بس...


بر چسب ها: تولد، زندگی، روزگار، خاطره
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

«سهراب سپهری»


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

اول تبریک میگم میلاد امام رضا(ع) رو راستش دلم نیومد تو این تاریخ جالب پستی به یادگار و فقط به نشونه این روز ننویسم...یادمه 11 سال پیش در تاریخ 77/7/7 حوالی همین ساعات تو کتابخانه پارک اندیشه داشتم درس میخوندم...البته اسمش درس خوندن بود وگرنه که همش حواسمون به اینور و اونور بود با بعضیا که دوست شده بودیم سر میز باهم گپ میزدیم یادمه یکی یه یادگاری رو میز نوشت و گفت اووووو معلوم نیست 11 سال دیگه کجا باشیم ما ... اما به سرعت برق و باد اومد و رفت...حالا منم میخوام یه یادگاری تو اینجا بنویسم تا اگه عمری بود 11 سال دیگه بیام اینو دوباره بخونم یعنی 99/9/9 ...

دوست دارم شما دوستان خوبم هم اینجا تو کامنتها یه یادگاری بنویسید هرچند کوتاه تا 11 سال دیگه به تک تکتون سر بزنمو این پست رو براتون یادآور بشم...دوست دارم آرزوها و اهدافمو الان تو ذهنم بیارم و 11 سال دیگه ببینم که چقدرش محقق شده...شما هم همین کار رو بکنید...

در آخر هم تفالی به حافظ شیرازی میزنم:

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم


نظرات ()