نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
 
و بالاخره اون لحظه فرارسید. لحظه دل کندن از عزیزانت و حرکت به سمت هدفی جدید، زندگی ای دیگر برای آینده ای بهتر... لحظه ای که اخرین نگاهت رو از عزیزترین افراد زندگیت برمیداری و به امید دیدارشان دلت را خوش میکنی. نگاهی که با وجود مقاومت زیاد اما در نهایت با اشکهایت تر میشه. 
در اون لحظه دلت برای کسایی که با تو بد کردن هم تنگ میشه چه برسه به خانوادت که پاره تنتن، دوستانت که همچون برادر و خواهرت دوست داری، همکارات که روزگاری رو باهاشون گذروندی و همه و همه.
مهاجرت سخته اما باید رفت در جستجوی اهدافی که اینجا نمیتوانی بیابی...
میروم اما تکه ای از قلبم رو در کنار عزیزانم میگذارم. 
دوستتون دارم و به امید دیدارتان هستم.
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
 

این روزهایم تنها کارست و کار...

در شبها فیلم میبینم...

و در تنهایی در سکوت خیابانهای خلوت تهران رانندگی میکنم...

آهنگی گوش میدهم...

یادداشت بر می دارم از مطالب دلخواه ام...

گاه گاهی تصاویری از دریچه دوربینم برداشت می کنم و با دیگران سهیم میشوم...

با دوستان و خانواده ام گپی میزنم...

به گذشته فکر می کنم گذشته دور، حتی خیلی نزدیک...

و به آینده ...

این ها لذت های این روز های منند برای رسیدن به آرامش و برای غرق نشدن در این زندگانی ماشینی و روتین...

آری آرامش...باید آن رو جست در هر شرایطی...

تنها امیدوارم آرامشش از نوع قبل طوفان نباشد...

چون از طوفان دیگر خسته ام...همیشه در ابتدا همچون نسیمی می ورزد دلت را می رباید بلندت می کند در آسمان به پرواز درت می آرد اما در آنی به زمینت میکوبدو بی دل و تنها و آشفته حال رهایت می کند...


بر چسب ها: زندگی، آرامش، دغدغه، آینده
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
 

چند وقت پیش یکی از دوستای قدیمی زنگ زد و گفت که بعد ۶-٧سال میخواهد بچه های گروه تئاتر دوران دانشجویی رو دور هم جمع کنه و دوباره تمرینات رو شروع کنیم. خیلی خبر خوبی بود برای چند لحظه فلش بک زدم به اون دوران، لحظات خوب تمرینات، آرامشش و شبهای اجرا... بلافاصله کنار اون خاطرات مشغولیات الان هم تو ذهنم اومد خب شرایط الان کاملا فرق کرده بود، کار و کلاس و زندگی خلاصه همه چیز...کاملا مردد بودم با یه سری از دور و بری ها هم مشورت کردم...

در نهایت تصمیم گرفتم برای یه روز تو هفته اونم ۴ ساعت تو هفته کلیهء مشغولیات رو کنار بگذارم و به هیچ دغدغه ای فکر نکنم...شاید یه جورایی یه آدم دیگه ای رو تجربه کنم...

الان حدود ٢ هفته است که تمرینات گروه "خش خش" شروع شده، واقعا حس خوبیه و دقیقا بقیه بچه هایی که سر تمرین اومدن هم همین حس رو داشتن تصمیم گرفته بودن برای لحظاتی هم که شده همه درگیری های فکریشون رو فراموش کنن...

این پست رو نوشتم که بگم که هممون تو این روزگاری که کلا زندگی ماشینی شده و پر از استرس و فشار نیاز داریم به یه بهونه ای، یه وقتی رو برای از یاد بردن همه دغدغه ها برای خودمون و علایقمون کنار بگذاریم...این موضوع باعث میشه که تصمیمات و کارای روزمره مون هم بهتر انجام بشه....حتما امتحان کنید :)

و در آخر اینکه:

تو میخندی. حواست نیست من آروم میمیرم

تو می رقصی و من عاشق شدن رو یاد می گیرم


بر چسب ها: دغدغه، تئاتر، خش خش، زندگی
نظرات ()