نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
 
و بالاخره اون لحظه فرارسید. لحظه دل کندن از عزیزانت و حرکت به سمت هدفی جدید، زندگی ای دیگر برای آینده ای بهتر... لحظه ای که اخرین نگاهت رو از عزیزترین افراد زندگیت برمیداری و به امید دیدارشان دلت را خوش میکنی. نگاهی که با وجود مقاومت زیاد اما در نهایت با اشکهایت تر میشه. 
در اون لحظه دلت برای کسایی که با تو بد کردن هم تنگ میشه چه برسه به خانوادت که پاره تنتن، دوستانت که همچون برادر و خواهرت دوست داری، همکارات که روزگاری رو باهاشون گذروندی و همه و همه.
مهاجرت سخته اما باید رفت در جستجوی اهدافی که اینجا نمیتوانی بیابی...
میروم اما تکه ای از قلبم رو در کنار عزیزانم میگذارم. 
دوستتون دارم و به امید دیدارتان هستم.
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

یکی از مسائلی که باعث میشه که بیشتر گذر عمر رو احساس کنی، جدا شدن یکی از اعضاء خانواده یا دوستای صمیمیه. حالا به هر نحوی با غم یا شادی، در هر صورتش تو رو به یاد گذشته میندازه به یاد خاطراتت و اینکه چقدر زود دیر می شود.

این روزها در تکاپوی مراسم عروسی خواهر جان بودیم. خواهر عزیزم یکی دو روزی هست که به خونه بخت رفته.پدرم روز عروسیش رو روز لبخند نامگذاری کرده بود و از صبح به هم قول داده بودیم که تا آخرش لبخند رو از خودمون دور نکنیم و ناراحتی به خودمون راه ندیم...روز به یاد ماندنی ای بود...

اما تو این روزها همش به یاد خاطرات کوچیکیمون میوفتم قهر و آشتی ها، اشک ها و لبخند ها، حتی بحثهامون با هم و خلاصه تمامی با هم بودنامون...

با اینکه فاصله زیادی بین خونه هامون نیست، با اینکه زمان زیادی از عروسیش نمیگذره، با اینکه حتی توی یه خونه هم که بودیم بعضی روزها کمتر همو میدیدیم، اما این روزها به شدت دلم براش تنگ میشه...الان جاش واقعا تو خونه خالیه...یاد تمام روزهایی که سر یه سفره تمام خانوادمون جمع بودیم بخیر...

این اتفاقهاست که به ما ها هشدار میده قدر با هم بودنمون رو بیشتر بدونیم. دل همو نشکنیم با هم خوب باشیم...اول از همه به خودم میگم اینو که بعضی موقع ها فراموش کار میشم...

خواستم این نوشته رو تقدیم کنم به خواهر عزیزم و همسرش که همانند برادر خودم عزیز و دوست داشتنیه...براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم و از خدا می خوام که هر روزشون روز لبخند باشه...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

روزگار غریبیست، زمان به سرعت می گذرد چنان که زمان را همچو نسیمی بر صورت خود حس می کنیم که در عبور است...غرق زندگی هستیم، گاه گاهی دست و پایی می زنیم و خود را به بالا می کشیم نفسی می گیریم و دوباره رو به پائین...

چشم به هم می زنی و روز تولدت دوباره فرا می رسه، به گذشته نگاه می کنی، مخصوصا به یک سال قبل، خاطراتت رو مرور می کنی گاه لبخند می زنی و گاه...دلت میخواد گوشیتو خاموش کنی، ناپدید شی حتی برای یک روز از همه کس و همه چیز...

دست به قلم می بری که خلاصه ای از اون خاطرات رو بنویسی اما ترجیح میدی امسال حرفهایت را در سینه نگه داری تا شاید زمانی دیگر در سپیده دمی دیگر خاطراتم را با شما بازگو کنم...

اما این رو فقط باید گفت که: دوستان خوبی در کنارم دارم و خدای دوست داشتنی ای و همین مرا بس...


بر چسب ها: تولد، زندگی، روزگار، خاطره
نظرات ()