نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢
 

 

خونه ی ما دور دوره

پشت کوه های صبوره

پشت دشتای طلایی

پشت صحراهای خالی

خونه ماست

اونور آب

اونور موجای بی تاب

پشت جنگای سروه

توی رویاست

توی خواب


پشت اقیانوس آبی

پشت باغای گلابی

اونور باغای انگور

پشت کندوهای زنبور

خونه ی ما

پشت ابراست

اونور دلتنگی ماست

ته جاده های خیسه

پشت بارون

پشت دریاست


خونه ی ما

قصه داره

آلبالو و پسته داره

پشت خنده های گرمش

آدمای خسته داره

خونه ی ما شادی داره

توی حوضاش ماهی داره

کوچه هاش توپ بازی داره

گربه های نازی داره


خونه ما گرم و صمیمی

رو دیواراش عکسای قدیمی

عکس بازی توی ایوون

لب دریا تو تابستون

عکس اون روز زیر بارون

با یه بغض و یه چمدون

رفتن از پیش آدمای نازنین و مهربون

 

خونه ی ما دور دوره...

توی رویاست

توی خواب...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
 
و بالاخره اون لحظه فرارسید. لحظه دل کندن از عزیزانت و حرکت به سمت هدفی جدید، زندگی ای دیگر برای آینده ای بهتر... لحظه ای که اخرین نگاهت رو از عزیزترین افراد زندگیت برمیداری و به امید دیدارشان دلت را خوش میکنی. نگاهی که با وجود مقاومت زیاد اما در نهایت با اشکهایت تر میشه. 
در اون لحظه دلت برای کسایی که با تو بد کردن هم تنگ میشه چه برسه به خانوادت که پاره تنتن، دوستانت که همچون برادر و خواهرت دوست داری، همکارات که روزگاری رو باهاشون گذروندی و همه و همه.
مهاجرت سخته اما باید رفت در جستجوی اهدافی که اینجا نمیتوانی بیابی...
میروم اما تکه ای از قلبم رو در کنار عزیزانم میگذارم. 
دوستتون دارم و به امید دیدارتان هستم.
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٤
 

چهارشنبه سوری بابت یه کاری با پدر رفتیم بیرون. فضای خیابون و کوچه ها منو یاد 20 سال پیش انداخت که دقیقا در چنین روزی با پدر تو خیابون برای کاری بیرون رفته بودیم. واقعا زمان خیلی زود میگذره اون زمان ها آرزوهایی داشتم که شاید بشه گفت به خیلی هاشون الان رسیدم اما الان که بزرگتر شدم به این نتیجه رسیدم که بهترین نعمت سلامتی خود آدم و اطرافیانشه، لبخنشون، وجودشون بهترین سرمایه ای هست که آدم میتونه داشته باشه و ما آدمها چه غافلیم از این نعمت و خیلی مواقع با مسائل پیش پا افتاده همدیگرو میرنجونیم و از هم کینه به دل میگیریم.

گرچه بعضی مواقع فراموشکار میشم اما سعی کردم و میکنم که به این گفته ام پایبند باشم.

برای همتون تو سال جدید سلامتی و لبخند آرزو دارم...


بر چسب ها: زندگی، سلامتی، لبخند، سال نو
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

یکی از مسائلی که باعث میشه که بیشتر گذر عمر رو احساس کنی، جدا شدن یکی از اعضاء خانواده یا دوستای صمیمیه. حالا به هر نحوی با غم یا شادی، در هر صورتش تو رو به یاد گذشته میندازه به یاد خاطراتت و اینکه چقدر زود دیر می شود.

این روزها در تکاپوی مراسم عروسی خواهر جان بودیم. خواهر عزیزم یکی دو روزی هست که به خونه بخت رفته.پدرم روز عروسیش رو روز لبخند نامگذاری کرده بود و از صبح به هم قول داده بودیم که تا آخرش لبخند رو از خودمون دور نکنیم و ناراحتی به خودمون راه ندیم...روز به یاد ماندنی ای بود...

اما تو این روزها همش به یاد خاطرات کوچیکیمون میوفتم قهر و آشتی ها، اشک ها و لبخند ها، حتی بحثهامون با هم و خلاصه تمامی با هم بودنامون...

با اینکه فاصله زیادی بین خونه هامون نیست، با اینکه زمان زیادی از عروسیش نمیگذره، با اینکه حتی توی یه خونه هم که بودیم بعضی روزها کمتر همو میدیدیم، اما این روزها به شدت دلم براش تنگ میشه...الان جاش واقعا تو خونه خالیه...یاد تمام روزهایی که سر یه سفره تمام خانوادمون جمع بودیم بخیر...

این اتفاقهاست که به ما ها هشدار میده قدر با هم بودنمون رو بیشتر بدونیم. دل همو نشکنیم با هم خوب باشیم...اول از همه به خودم میگم اینو که بعضی موقع ها فراموش کار میشم...

خواستم این نوشته رو تقدیم کنم به خواهر عزیزم و همسرش که همانند برادر خودم عزیز و دوست داشتنیه...براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم و از خدا می خوام که هر روزشون روز لبخند باشه...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
 

تا لحظه آخر لبخند می زنم که مبادا اشک در چشمان زیبایت حلقه زند...

تو نیز می خندی همانند همیشه اما دیگر من عمق نگاهت را میخوانم چون دیگر ما جزئی از همیم...

بوسه ای بر دستانت می زنم در آن همه شلوغی، هراسی از نگاه دیگران ندارم چون تو را دارم چون تنها تو را می بینم...

و دستانمان از هم جدا می شود، تو می روی اما هنوز چشمانمان به هم خیره اند...

دور می شوی دور آنقدر که دیگر چشمانمان هم از هم رها می شوند و اشکهایم سرازیر ...

اما اما اما قلب هایمان هنوز پیش هم اند ... آری هیچ چیزی، هیچ کسی و هیچ فاصله ای نمی تواند قلب هایمان را از هم جدا کند، این آغازیست برای راهی مشترک تا ابد..

و اینست تولدی دوباره...

دوستت دارم و چشم براهت...


بر چسب ها: عشق، فاصله، زندگی، تولد
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
 

این روزها دور برت پراند آدمهایی که در کارت دخالت میکنن در مورد داشته هات نظر می دن، در مورد علایقت اظهار نظر میکنن و در مورد کسانی که باهاشون ارتباط داری فضولی...به خودشون حق می دن که وارد خصوصی ترین موارد زندگیت بشن و عقایدشون رو بهت تحمیل کنن... کاری میکنن که تو، شعاع اعتمادت، ارتباطاتت، مکالماتت و ... رو نسبت به آدمهای دور و برت کم کنی...

سخته تو همچین جامعه ای زندگی کردن... اما من خیلی وقته که تصمیم گرفتم حرف این آدمها کلا حساب نکنم و جدی نگیرم و اونها رو از زندگیم حذف کنم. چون دیگه خستم از نصیحت کردن و تذکر دادن به این افراد که بابا جان به حریم خصوصی هم احترام بگذاریم. هر چند نمیشه گفت 100% موفق بودم ولی دارم به مرور این کار رو انجام میدم...

من شعاع دایره دوستیم، اعتمادم، ارتباطاتم و ... رو کم نمی کنم ولی اینجور افراد رو از اون دایره میندازم بیرون حالا چه می خواد فامیل باشه، چه دوست، چه همکار، چه همکلاسی و چه آشنا ...

شمام هم این کار رو بکنید چون یه جایی میرسه که ذهنتون اینقدر مغشوش میشه که مجبور میشید خشک و تر رو با هم بسوزونید ...

نتیجه این کار اینه که میتونید وقت بیشتری برای کسی یا کسانی اختصاص بدید که از بودن با اونها لذت میبرینو انرژی می گیرین... کسی یا کسانی که همیشه شما رو بسوی پیشرفت سوق میدن نه پسرفت...


بر چسب ها: دایره، اعتماد، زندگی، حریم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
 

این روزهایم تنها کارست و کار...

در شبها فیلم میبینم...

و در تنهایی در سکوت خیابانهای خلوت تهران رانندگی میکنم...

آهنگی گوش میدهم...

یادداشت بر می دارم از مطالب دلخواه ام...

گاه گاهی تصاویری از دریچه دوربینم برداشت می کنم و با دیگران سهیم میشوم...

با دوستان و خانواده ام گپی میزنم...

به گذشته فکر می کنم گذشته دور، حتی خیلی نزدیک...

و به آینده ...

این ها لذت های این روز های منند برای رسیدن به آرامش و برای غرق نشدن در این زندگانی ماشینی و روتین...

آری آرامش...باید آن رو جست در هر شرایطی...

تنها امیدوارم آرامشش از نوع قبل طوفان نباشد...

چون از طوفان دیگر خسته ام...همیشه در ابتدا همچون نسیمی می ورزد دلت را می رباید بلندت می کند در آسمان به پرواز درت می آرد اما در آنی به زمینت میکوبدو بی دل و تنها و آشفته حال رهایت می کند...


بر چسب ها: زندگی، آرامش، دغدغه، آینده
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
 

سال 90 هم تموم شد، به سرعت گذشت مثل بقیه سالها، به اندازه یک پلک زدن...برای من سال معمولی ای بود حادثه خاصی نداشت، البته این جمله رو که گفتم خودم به خودم بلافاصله جواب دادم : همین که سالی بوده همراه با سلامتی برای همه دور و بریام خودش کلی خوبی داره...

و اما سال 91 ، با برنامه هایی که تو ذهنم هست تصمیم دارم سال خاصی باشه برام و فکر کنم از اون اولش هم داره خاص شروع میشه، چون برای اولین بار لحظه سال تحویل تنها خواهم بود، درسته زمان سال تحویل در کنار خانواده و دوستان بودن خیلی لذت بخش و زیباست اما این حالت هم خودش یه نوع تجربه ست...یاد فیلم تنها در خانه افتادم :)). به هر حال من عید تهران رو خیلی دوست دارم به نظرم بهترین لذت رو از تهران تو همین عید می تونید ببرید، رانندگی تو خیابون های خلوت، هوای خوب، آرامش و ...

یه نکته ای که چند وقته راجع بهش میخوام بنویسمو وقت نشده رانندگیه. که الان بهتره بهش اشاره کنم. به یکی می گفتم فاصله ایمنی تو رانندگی در ایران مفهوم نداره چون تا میای فاصله رو رعایت کنی فوری یه ماشین میاد بین تو ماشین جلویی جا خشک می کنه، کلا اکثرمون هُل ایم تو رانندگی...خواهشن تو این تعطیلات برای خاطر خومون نه برای خاطر اطرافیانمون حواسمون به این مسئله باشه، یه وقت تو این لحظات که باید لبخند رو صورتمون باشه خدای نکرده اشک نباشه....

امیدوارم سال شاد و موفق داشته باشید، پر از خبرهای خوب باشه براتون، سلامت باشید ... و در آخر اینکه قدر همو بدونیم از با هم بودن لذت ببریم، چون زندگی تنها به اندازه یک پلک زدنه...

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در دل شب...

یک نفر در دل خاک...

یک نفر همدم خوشبختی هاست...

یک نفر همسفر سختی هاست...

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفر و رهگذریم...

آنچه باقیست فقط خوبی هاست...


بر چسب ها: زندگی، رانندگی، عید، سال نو
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

آقای خیرخواه فوت کرد... این خبری بود که امروز خواهرم بعد یه روز نه چندان جالب وقتی به خونه رسیدم بهم گفت...آقای خیرخواه پیرمرد مهربانی بود که به طور اتفاقی سالیانی پیش با پدر آشنا شده بود. زمانیکه برای دریافت مدرکی به اداره پدرم رفته بود چون ساعت کاری تموم شده بوده باید دوباره مراجعه میکرده، پدر هم که سن بالاش رو دیده بوده ازش خواسته آدرسشو بده تا براش پیک کنه که متوجه میشه که خونه اش فقط چند خونه با ما فاصله داره، دیگه خودش فردا شب میره مدرکو بهش میده...این آغاز آشنایی ما با آقای خیرخواه بود... اون و همسر بسیار مهربونش با هم زندگی میکردند و هیچ فرزندی نداشتن. رابطه ما نزدیک شد گاه گاهی بهشون سر میزدیم اونم چند وقت یکبار گل یا شیرینی ای برای ما میفرست و تشکر میکرد. عیدها اولین جا خونه اونا میرفتیم و اونم مثل همیشه برای هممون عیدی هامونو که لای یه دستمال کاغذی آماده کرده بود بهمون میداد. 

تا اینکه 3-4 سال پیش همسرش فوت کرد و او تنهاتر شد، ما هم بیشتر از قبل بهش سر می زدیم هفته ای چند بار پدرم، خواهرم، من و بعضی وقتها هم همگی باهم می رفتیم پیشش.

اون بیان خیلی زیبایی داشت خوب صحبت میکرد با صدای خیلی آهستش از خاطراتش از جوونیاش از سفرهاش ...اطلاعاتش خیلی خوب بود...علاقه هممون بهش روز به روز بیشتر شد به نوعی جای پدربزرگمون (پدر پدری) رو گرفته بود...

دو هفته پیش قبل از آخرین دفعه ای که ببینمش رفتم خونه اش 1 ساعتی باهم گپ زدیم  از زنش صحبت کرد که چجوری باهاش آشنا شده، از دلتنگیش براش و منو نصیحت می کرد که تو انتخابم چه چیزایی رو در نظر بگیرم و دقت کنم. 

دفعه آخرم تو بیمارستان، حالش خوب نبود تو آی سی یو رفتم بالاسرش از دست پرستارا ناراحت بود که اذیتش کرده بودن، دلداریش دادم روشو بوسیدم و گفتم الان صحبت کردن برات ضرر داره ایشااله بهتر شدی و اومدی خونه باهم حسابی حرف می زنیم که........

شاید حوصله تون سر رفته از خوندن این متن اما باید از حسم مینوشتم از آقای خیرخواه مهربون تا بهش بگم که هیچ وقت از خاطرم نمیره و همیشه به یادشم...

خداحافظ و روحت شاد پدر بزرگ مهربانم...


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

روزگار غریبیست، زمان به سرعت می گذرد چنان که زمان را همچو نسیمی بر صورت خود حس می کنیم که در عبور است...غرق زندگی هستیم، گاه گاهی دست و پایی می زنیم و خود را به بالا می کشیم نفسی می گیریم و دوباره رو به پائین...

چشم به هم می زنی و روز تولدت دوباره فرا می رسه، به گذشته نگاه می کنی، مخصوصا به یک سال قبل، خاطراتت رو مرور می کنی گاه لبخند می زنی و گاه...دلت میخواد گوشیتو خاموش کنی، ناپدید شی حتی برای یک روز از همه کس و همه چیز...

دست به قلم می بری که خلاصه ای از اون خاطرات رو بنویسی اما ترجیح میدی امسال حرفهایت را در سینه نگه داری تا شاید زمانی دیگر در سپیده دمی دیگر خاطراتم را با شما بازگو کنم...

اما این رو فقط باید گفت که: دوستان خوبی در کنارم دارم و خدای دوست داشتنی ای و همین مرا بس...


بر چسب ها: تولد، زندگی، روزگار، خاطره
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

 

نمیدونم شاید این نوشته ام کمی پیچیده باشه اما ترجیح میدم بنویسمش تا همیشه در خاطرم موندگار باشه...

 

وقتی که میخوام به موضوعی فکر کنم می دونم که باید به انتظار یه تصویر خوب یا بد بشینم که نه میدونم کدوم خوبه یا کدوم بد...بعد که دوباره فکر میکنم که چرا باید فکر کنم اونوقته که به خودم میگم حتما خوبه، حتما درسته...ولی واقعا کدوم خوب یا کدوم بده،کی میتونه بهم بگه که اصلا فکر کردن یعنی چی؟ که در نهایت با چیزی که نمیدونم یعنی چی و واقعا بهش ایمان پیدا نکردم تعیین صلاحیت کنم برای فعلیت یه فعل.

زمانیکه خیلی از آدمهای روزگار پر رنگ و لعاب امروز رو نگاه میکنم، وقتی مثل یه تماشاچی فقط یه تماشاچی، ناظر حیرانی متفکرین هستم و وقتیکه توی این دنیای پر از عقل و پر از منطق، همه چیز بی منطقه، اونوقته که از خودم میپرسم عقل یا عشق؟

اینو باور دارم که خیلی از ما آدمها امروز درگیر متعارف زندگی کردن شدیم و این همون زندگی معروف به عرفه که به نوعی راه فراریه برای گریز از یه واقعیت مهیج، واقعیتی که طعم هیجان و انتظار نتیجه، خود عاملی برای گریز از اونه و چه توجیهی بهتر از عرف و دست به دامان تفکر تکراری و قواعدی منظم و مکرر شدن.

کجا رفت؟ واقعا کجا رفت همون عشقی رو که همه ما ازش دم می زدیم، کجا رفت دم مسیحایی، کجا رفت بوی پیراهن یوسف، کجا رفت فریاد خسرو و اشکهای بی نصیب شیرین...آره حتما همه اینها همچنان غزلها و ضرب المثلهای منسوب به جامعه متنبه اند ولی ما کجای این قصه های شیرین مادربزرگهاییم؟!

بیایید بدونیم زندگی به خودی خود طعمی جز عشق، رنگی جز حس و نگاهی جز شوق نداره پس عاشقِ عاشق بودن باشیم نه عاشق عاقل بودن.

من به دنبال نگاهی از جنس شوقم، من به دنبال سلامی محسوس به حسم، من به دنبال کلامی منطقی از نوع عشقم.

قاطعانه دوستدار تعقل هستم ولی به دنبال حد و مرز این مهرهء توانمند زندگی انسانهام، تا کجا؟

اعتقاد دارم که دنیای امروز ما بیش از نگاه فرمول وار خودش نیازمند نگاه مهربانتریست. می پسندم تفکر و تعقل رو، می فهمم حال اندیشمندان رو، درک میکنم زبان فلاسفه رو و یقین دارم به الزام وجودشان ولی تا کجا، تا آنجا که فرزند نبیند اشک عشق مادر رو !!!

حالا به من بگید عقل یا عشق؟ چهارچوب منظم معروف و هر روزه انسانها و یا شوق و هیجان از جنس ذوق؟

و کلام حافظ چه جالب و قابل تأمله:

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق   چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی


بر چسب ها: عقل، عشق، زندگی، حافظ شیرازی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

«سهراب سپهری»


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
 

چند وقت پیش یکی از دوستای قدیمی زنگ زد و گفت که بعد ۶-٧سال میخواهد بچه های گروه تئاتر دوران دانشجویی رو دور هم جمع کنه و دوباره تمرینات رو شروع کنیم. خیلی خبر خوبی بود برای چند لحظه فلش بک زدم به اون دوران، لحظات خوب تمرینات، آرامشش و شبهای اجرا... بلافاصله کنار اون خاطرات مشغولیات الان هم تو ذهنم اومد خب شرایط الان کاملا فرق کرده بود، کار و کلاس و زندگی خلاصه همه چیز...کاملا مردد بودم با یه سری از دور و بری ها هم مشورت کردم...

در نهایت تصمیم گرفتم برای یه روز تو هفته اونم ۴ ساعت تو هفته کلیهء مشغولیات رو کنار بگذارم و به هیچ دغدغه ای فکر نکنم...شاید یه جورایی یه آدم دیگه ای رو تجربه کنم...

الان حدود ٢ هفته است که تمرینات گروه "خش خش" شروع شده، واقعا حس خوبیه و دقیقا بقیه بچه هایی که سر تمرین اومدن هم همین حس رو داشتن تصمیم گرفته بودن برای لحظاتی هم که شده همه درگیری های فکریشون رو فراموش کنن...

این پست رو نوشتم که بگم که هممون تو این روزگاری که کلا زندگی ماشینی شده و پر از استرس و فشار نیاز داریم به یه بهونه ای، یه وقتی رو برای از یاد بردن همه دغدغه ها برای خودمون و علایقمون کنار بگذاریم...این موضوع باعث میشه که تصمیمات و کارای روزمره مون هم بهتر انجام بشه....حتما امتحان کنید :)

و در آخر اینکه:

تو میخندی. حواست نیست من آروم میمیرم

تو می رقصی و من عاشق شدن رو یاد می گیرم


بر چسب ها: دغدغه، تئاتر، خش خش، زندگی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
 

یه سال دیگه هم گذشت پر از خاطرات و زیبایی ها...

اتفاق خوب امسال آشناییم با یه کلاسی بود که واقعا بهم کمک کرد و کمک میکنه برای شناخت خود، خدای خودم و راهی که در پیش است امیدوارم بتونم اون حس حضور رو درک کنم و بیش از پیش به خدا غیر قابل توصیفم نزدیک بشم...

و اینکه امسال بیش از پیش به وجود دوستای بسیار خوبم که تعدادشون کم هم نیست پی بردم به داشتن اونها و داشتن خانواده عزیزم به خودم میبالم و از خدا برای این لطفش سپاسگذارم...

سال بعد سال مهمتریه و باید بتونم اهداف بهتری رو تو زندگیم اجرا کنم...باشد که اینگونه باشد...واینکه:

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟!

«فاضل نظری»


بر چسب ها: تولد، زندگی، خدا، فاضل نظری
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
 

٢ تا شعر زیر و آهنگ وبلاگ دقیقا حال و هوای این روزهای من رو توصیف می کنن... نمی دونم آینده چی پیش میاد خدا میخواد آخر یا نه اما اینو میدونم که خواه یا ناخواه باید ادامه بدم...اگر بخاطر خودم هم نباشه بیشتر بخاطر دوستای خوبی که این چند وقت واقعا بهم کمک کردن و نگرانم بودن و هر کاری برای به نتیجه رسیدن من انجام دادن از تک تک تون ممنونم...اما مثل اینکه فعلا خدا نمیخواد تا ببینیم آینده چی پیش میاد به حرف دل ما گوش میکنه یا نه...برام دعا کنید.

1)

دوباره خوابشو دیدم من لعنتی دوباره

من هنوز عاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره

از زبون رفقا: 

   «چه قده خواب می بینی مرد دیگه بسه

بیا از عاشقی برگرد دیگه بسه

اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسه»

2)

رفیقا می گن فراموشت کنم ، بگذرم از تو ، خاموشت کنم

هر کدوم یه جوری دل می سوزونن ، دل می سوزونن ، اما اینو نمی دونن

نمی دونن ، آخه پیچیده تو جونم عشق تو  برده زبونم ، نمی تونم ، نمی تونم

نمی دونم ، تو چیکار کردی با من مهربون نا مهربونم ، که هنوزم نمی تونم ، نمی تونم

زندگیمو  به تو می رسونم اما نمی شه ، اما نمی شه ، اما نمی شه

عیبی نداره بی تو می مونم ، اما نمی شه ، اما نمی شه ، اما نمی شه

تو رو پیدات می کنم ، دورت می گردم ، حتی یک لحظه فراموشت نکردم

تو رو پیدات می کنم ، دورت می گردم ، حتی یک لحظه فراموشت نکردم

نمی تونم ، آخه پیچیده تو جونم عشق تو  برده زبونم ، نمی تونم ، نمی تونم

نمی دونم ، تو چیکار کردی با من مهربون نا مهربونم ، که هنوزم نمی تونم ، نمی تونم


بر چسب ها: زندگی، خدا، عشق، بنیامین
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

روزهای برزخی و یا شاید جهنمی در گذرند..آینده را نمیدانم چه میشود اما افسوس گذشته را همیشه در ذهن مجسم میکنم..افسوس زمانی که تغییر شرایط بدست خودم بود و نکردم..

تلاش و انرژیم را تماما بکار گرفتم تا تغییرش دهم اما گویی روزگار از من قوی تر است،مچم را دارد محکم بر زمین سرد می کوباند...

این روزها را با استرس،فکر،بیخوابی و غم میگذرانم...خوردنم،راه رفتنم،ارتباطم و زندگیم را از آنها میگیرم...و دیگر شادی و خنده در درونم رنگ باخته اند و تنها گاه گاهی برای تظاهر این خنده را به لب می آورم و بس...

میگوند در کوچه بن بست هم که باشی راه آسمان باز است...شاید همین باشد باید راه آسمان را بپیمایم و از این زمین و روزگار تلخ و ملال آور دست برنهم..

تنها خداست که حال و اوضاع دورنم را میداند و تنها خواست اوست که میتواند کمک حالم باشد...اگر بخواهد ...

 تو که نیستی غم غربت با منه

همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی ان

هر دوشون تاریکن و تاریکی ان

با تو ماهو همه جا می بینم

حتی خورشید و شبو می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه

دیگه چنگی به دلم نمی زنه

می دونستی پیش تو گیره دلم

می دونستی بری می میره دلم

ای دل صاب مرده/باز تورو خواب برده

پاشو از خواب و ببین/دنیاتو اب برده

دارم از این همه گریه اب میشم

روسر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره میپوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گل باشه


بر چسب ها: زندگی، جهنم، برزخ، خدا
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
 

و مذهب،دین...و این واژههای بظاهر ساده اما عمیق که در زندگی خیلی هامون نقش داره و تاثیر بالایی رو تو چگونگی روندش بازی میکنه...برای من که در حال حاضر فاکتور مهمی شده، بطوریکه خیلی شبها فکرش و نقشش تو ادامه زندگیم خوابی برام نمیزاره...تا حالا نمیخواستم این بحث رو تو وبلاگم بنویسم اما امروز گفتم این بحث رو بنویسم تا نظرات شما رو در رابطش بدونم چون همیشه از نظراتون استفاده کردم و برام خیلی جالب بوده...

شما تاثیر مذهب و دین رو تو روند زندگیتون چجوری میبینید؟چقدره این تاثیر؟ برای زندگی خودتون با خانوادتون که تا حد با ادامه نظرات اونها تو زندگی خودتون موافقید و یا تو زندگی دو نفرتون و تاثیری که تو رابطه با طرف مقابلتون داره، اگه جایی با طرفتون تو این مسئله تضاد داشته باشید چه میکنید؟ چجوری حلش میکنید؟


بر چسب ها: مذهب، زندگی، نقش، دین
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧
 

خیلی وقته که میخوام در این مورد بنویسم...در مورد یکنواختی و احساس یکنواختی در زندگی. تا حالا شده احساس کنید که زندگیتون یه حالت روتین پیدا کرده؟ من به زندگی خیلی از افراد نگاه کردم در هر سطحی از زندگی هستن یا با هر مدرک علمی ای بازهم یه مرحله ای از این حس رو تجربه میکنن...

به گذشته خودم هم نگاه میکنم این موضوع تقریبا تو سال آخر دبیرستان برام نمود پیدا کرد که اون موقع همه هدفم رو بر این قرار دادم که با قبولی تو کنکور زندگیمو از حالت یکنواختی در بیارم اما یکی دو سالی که از قبولیم گذشت باز همون حس بهم دست داد. راه حل بعدی شرکت تو آزمون کارشناسی ارشد بود. بعد قبولی در اون هم کار بعد دوباره انجام کارای پایان نامم و... به هر حال هر زمانی از زندگیم سعی کردم این یکنواختی رو با یه سری هدف گذاری کوتاه مدت به هم بزنم، حتی مثلا تنظیم یه برنامه ورزشی تو برنامه های روزانه ام هم شامل این هدفها میشد. البته قبول دارم که این هدف های کوتاه مدت شاید به نوعی یه هدف بلند مدت و اصلی رو هم میتونه دنبال کنه اما باز اون یکنواختی و شاید حس به پوچی رسیدن سر جاش هست...

نظر شما چیه؟تا حالا این حس بهتون دست داده؟ برای بر طرف کردنش چه کارایی انجام دادید؟


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳
 

همیشه وقتی کسی از دوستانم به مشکلی برمیخوره بهش میگم امید داشته باش و تلاش کن مطمئن باش موفق میشی سعی میکنم بهش روحیه بدم و به نوعی اون انرژی مثبت بهش منتقل کنم. خودم هم بعضی مواقع که زندگیم تو دست انداز میفته همه تلاشم اینه که خودمو نبازم و همهسعیم رو بکنم تا از اون بحران به خوبی خارج بشم...

خیلی وقت بود که وبلاگ ویولت رو می خوندم، نوشته هاش همیشه حس امید به فردا و اون روحیه خوب رو نشون میداد اما  این چند وقته که چندین بار از نزدیک دیدمش واقعا فهمیدم این حس و انرژی خیلی بالاتر از اون چیزیه که فکر میکردم. دیروز وقتی تو اون جلسه صحبت میکرد از اعتماد به نفس بالاش برای اثبات خودش بسیار لذت بردم فکر میکنم تاثیر صحبتها و روحیه اش رو  بقیه هم کاملا مشهود بود و واقعا انرژِی زیادی رو به من یکی منتقل کرد.  یکی از صحبتهاش که برام خیلی جالب بود این بود که میگفت میخوام اگه کسی به فردی مثل من کمک میکنه به خاطر وجود خودش کمکش کنه نه بخاطر اعتقادات و حس ترحم...

از دیروز تا حالا به خودم میگم که تو همچین شرایطی، اگه اینطوری باشی و اینگونه زندگی کنی هنره...

راستی دیروز یه گپ خیلی دوستانه با دوست جدیدم، رضا داشتم واقعا گفتگوی خوبی بود جای همتون خالی...


بر چسب ها: امید، تلاش، زندگی
نظرات ()