نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

خدایا آگاهی ام ده بیش از پیش..


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
 

تا لحظه آخر لبخند می زنم که مبادا اشک در چشمان زیبایت حلقه زند...

تو نیز می خندی همانند همیشه اما دیگر من عمق نگاهت را میخوانم چون دیگر ما جزئی از همیم...

بوسه ای بر دستانت می زنم در آن همه شلوغی، هراسی از نگاه دیگران ندارم چون تو را دارم چون تنها تو را می بینم...

و دستانمان از هم جدا می شود، تو می روی اما هنوز چشمانمان به هم خیره اند...

دور می شوی دور آنقدر که دیگر چشمانمان هم از هم رها می شوند و اشکهایم سرازیر ...

اما اما اما قلب هایمان هنوز پیش هم اند ... آری هیچ چیزی، هیچ کسی و هیچ فاصله ای نمی تواند قلب هایمان را از هم جدا کند، این آغازیست برای راهی مشترک تا ابد..

و اینست تولدی دوباره...

دوستت دارم و چشم براهت...


بر چسب ها: عشق، فاصله، زندگی، تولد
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

درباره موضوعی میخوام بنویسم که شاید صحبت در موردش خیلی آسون نباشد و کلی موافق و مخالف داشته باشه. اما به هر حال من اینجا سعی میکنم در مورد موضوعاتی حرف بزنم که بهش رسیدم یا ذهنمو درگیر کرده...

آیا تا به حال به ریشه عقاید، اصول، باور هاتون فکر کردید؟ آیا تونستید پایه و اساس محکمی براشون پیدا کنید؟ آیا اگر اساس درستی پیدا نکردید، تونستید خرابشون کنید تا از نو یه چیز جدید دیگه ای رو در خودتون بسازید؟‌ یا اینکه از خراب کردنش ترسیدید و ترجیح دادید همون باورها رو هرچند که گسستنی اند و شاید به نوعی موروثیند،  باز حفظشون کنید؟

من مدتهاست سعی کردم باورها، عقاید و اصولمو بر مبنای یه اساس و بنیان درست بچینم. اما باز ترسی همیشگی نمیذاشت که خیلی ریشه ای تر با این قضیه  برخورد کنم. اما چند هفته ای میشه که باقیمانده اون باور ها را رها کردم. باورهایی که نتونسته بودم روحشون رو درک کنم. عقایدی که احساس میکردم بدون هیچ درک باطنی ای پذیرفته بودمشون و انجام دادنشون بیشتر حالت عادت داشت تا...

کار خیلی خیلی خیلی سختیه...همیشه به خودم، دوستام، اطرافیانم میگفتم که شکستن و خراب کردن این عقاید شجاعت میخواد، جسارت میخواد و شاید خیلی خطرناک باشه چون واقعا تو یه برهوت هستی که دیگه هیچ دستاویز موقتی ای نداری ... الانم میگم شجاعت میخواد اما شجاعت بدین معنا نیست که فقط چیزی رو خراب کنی، زمانی شجاعت به حساب میاد و این رها کردنه ، این خراب کردنه مفهوم پیدا میکنه که دوباره تلاش کنی تا آباد بشی...

برای اینکه بتونی آبادش کنی یا به بیان دیگه ای، روح هر عقیده یا باوری رو درک کنی باید بتونی بری رو پله عشق...چون فقط تو این صورته که اون باور جزئی از وجودت میشه...حالا قسمت سخت تر و اصلی ماجرا از اینجا شروع میشه ... برای رسیدن به پله عشق، باید اشتیاق داشته باشی،‌ باید عاشق باشی. عاشق یعنی اینکه همه تلاشت، فکرت، ذهنت معطوف باشه به چیزی که میخوای به دست بیاری یعنی به حقیقت ناب...

و من... برای طی این مسیر دستانم را به یارم سپرده ام...چون بی لطف اون این امر ناممکن است... و در آخر اینکه:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند...آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد...هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست...آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق...اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود...تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار...صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب...بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم...ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور...اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان...خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود...شاهان کم التفات به حال گدا کنند


بر چسب ها: خرابات، عقاید، عشق، مذهب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

 

نمیدونم شاید این نوشته ام کمی پیچیده باشه اما ترجیح میدم بنویسمش تا همیشه در خاطرم موندگار باشه...

 

وقتی که میخوام به موضوعی فکر کنم می دونم که باید به انتظار یه تصویر خوب یا بد بشینم که نه میدونم کدوم خوبه یا کدوم بد...بعد که دوباره فکر میکنم که چرا باید فکر کنم اونوقته که به خودم میگم حتما خوبه، حتما درسته...ولی واقعا کدوم خوب یا کدوم بده،کی میتونه بهم بگه که اصلا فکر کردن یعنی چی؟ که در نهایت با چیزی که نمیدونم یعنی چی و واقعا بهش ایمان پیدا نکردم تعیین صلاحیت کنم برای فعلیت یه فعل.

زمانیکه خیلی از آدمهای روزگار پر رنگ و لعاب امروز رو نگاه میکنم، وقتی مثل یه تماشاچی فقط یه تماشاچی، ناظر حیرانی متفکرین هستم و وقتیکه توی این دنیای پر از عقل و پر از منطق، همه چیز بی منطقه، اونوقته که از خودم میپرسم عقل یا عشق؟

اینو باور دارم که خیلی از ما آدمها امروز درگیر متعارف زندگی کردن شدیم و این همون زندگی معروف به عرفه که به نوعی راه فراریه برای گریز از یه واقعیت مهیج، واقعیتی که طعم هیجان و انتظار نتیجه، خود عاملی برای گریز از اونه و چه توجیهی بهتر از عرف و دست به دامان تفکر تکراری و قواعدی منظم و مکرر شدن.

کجا رفت؟ واقعا کجا رفت همون عشقی رو که همه ما ازش دم می زدیم، کجا رفت دم مسیحایی، کجا رفت بوی پیراهن یوسف، کجا رفت فریاد خسرو و اشکهای بی نصیب شیرین...آره حتما همه اینها همچنان غزلها و ضرب المثلهای منسوب به جامعه متنبه اند ولی ما کجای این قصه های شیرین مادربزرگهاییم؟!

بیایید بدونیم زندگی به خودی خود طعمی جز عشق، رنگی جز حس و نگاهی جز شوق نداره پس عاشقِ عاشق بودن باشیم نه عاشق عاقل بودن.

من به دنبال نگاهی از جنس شوقم، من به دنبال سلامی محسوس به حسم، من به دنبال کلامی منطقی از نوع عشقم.

قاطعانه دوستدار تعقل هستم ولی به دنبال حد و مرز این مهرهء توانمند زندگی انسانهام، تا کجا؟

اعتقاد دارم که دنیای امروز ما بیش از نگاه فرمول وار خودش نیازمند نگاه مهربانتریست. می پسندم تفکر و تعقل رو، می فهمم حال اندیشمندان رو، درک میکنم زبان فلاسفه رو و یقین دارم به الزام وجودشان ولی تا کجا، تا آنجا که فرزند نبیند اشک عشق مادر رو !!!

حالا به من بگید عقل یا عشق؟ چهارچوب منظم معروف و هر روزه انسانها و یا شوق و هیجان از جنس ذوق؟

و کلام حافظ چه جالب و قابل تأمله:

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق   چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی


بر چسب ها: عقل، عشق، زندگی، حافظ شیرازی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
 

٢ تا شعر زیر و آهنگ وبلاگ دقیقا حال و هوای این روزهای من رو توصیف می کنن... نمی دونم آینده چی پیش میاد خدا میخواد آخر یا نه اما اینو میدونم که خواه یا ناخواه باید ادامه بدم...اگر بخاطر خودم هم نباشه بیشتر بخاطر دوستای خوبی که این چند وقت واقعا بهم کمک کردن و نگرانم بودن و هر کاری برای به نتیجه رسیدن من انجام دادن از تک تک تون ممنونم...اما مثل اینکه فعلا خدا نمیخواد تا ببینیم آینده چی پیش میاد به حرف دل ما گوش میکنه یا نه...برام دعا کنید.

1)

دوباره خوابشو دیدم من لعنتی دوباره

من هنوز عاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره

از زبون رفقا: 

   «چه قده خواب می بینی مرد دیگه بسه

بیا از عاشقی برگرد دیگه بسه

اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسه»

2)

رفیقا می گن فراموشت کنم ، بگذرم از تو ، خاموشت کنم

هر کدوم یه جوری دل می سوزونن ، دل می سوزونن ، اما اینو نمی دونن

نمی دونن ، آخه پیچیده تو جونم عشق تو  برده زبونم ، نمی تونم ، نمی تونم

نمی دونم ، تو چیکار کردی با من مهربون نا مهربونم ، که هنوزم نمی تونم ، نمی تونم

زندگیمو  به تو می رسونم اما نمی شه ، اما نمی شه ، اما نمی شه

عیبی نداره بی تو می مونم ، اما نمی شه ، اما نمی شه ، اما نمی شه

تو رو پیدات می کنم ، دورت می گردم ، حتی یک لحظه فراموشت نکردم

تو رو پیدات می کنم ، دورت می گردم ، حتی یک لحظه فراموشت نکردم

نمی تونم ، آخه پیچیده تو جونم عشق تو  برده زبونم ، نمی تونم ، نمی تونم

نمی دونم ، تو چیکار کردی با من مهربون نا مهربونم ، که هنوزم نمی تونم ، نمی تونم


بر چسب ها: زندگی، خدا، عشق، بنیامین
نظرات ()