نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

 

نمیدونم شاید این نوشته ام کمی پیچیده باشه اما ترجیح میدم بنویسمش تا همیشه در خاطرم موندگار باشه...

 

وقتی که میخوام به موضوعی فکر کنم می دونم که باید به انتظار یه تصویر خوب یا بد بشینم که نه میدونم کدوم خوبه یا کدوم بد...بعد که دوباره فکر میکنم که چرا باید فکر کنم اونوقته که به خودم میگم حتما خوبه، حتما درسته...ولی واقعا کدوم خوب یا کدوم بده،کی میتونه بهم بگه که اصلا فکر کردن یعنی چی؟ که در نهایت با چیزی که نمیدونم یعنی چی و واقعا بهش ایمان پیدا نکردم تعیین صلاحیت کنم برای فعلیت یه فعل.

زمانیکه خیلی از آدمهای روزگار پر رنگ و لعاب امروز رو نگاه میکنم، وقتی مثل یه تماشاچی فقط یه تماشاچی، ناظر حیرانی متفکرین هستم و وقتیکه توی این دنیای پر از عقل و پر از منطق، همه چیز بی منطقه، اونوقته که از خودم میپرسم عقل یا عشق؟

اینو باور دارم که خیلی از ما آدمها امروز درگیر متعارف زندگی کردن شدیم و این همون زندگی معروف به عرفه که به نوعی راه فراریه برای گریز از یه واقعیت مهیج، واقعیتی که طعم هیجان و انتظار نتیجه، خود عاملی برای گریز از اونه و چه توجیهی بهتر از عرف و دست به دامان تفکر تکراری و قواعدی منظم و مکرر شدن.

کجا رفت؟ واقعا کجا رفت همون عشقی رو که همه ما ازش دم می زدیم، کجا رفت دم مسیحایی، کجا رفت بوی پیراهن یوسف، کجا رفت فریاد خسرو و اشکهای بی نصیب شیرین...آره حتما همه اینها همچنان غزلها و ضرب المثلهای منسوب به جامعه متنبه اند ولی ما کجای این قصه های شیرین مادربزرگهاییم؟!

بیایید بدونیم زندگی به خودی خود طعمی جز عشق، رنگی جز حس و نگاهی جز شوق نداره پس عاشقِ عاشق بودن باشیم نه عاشق عاقل بودن.

من به دنبال نگاهی از جنس شوقم، من به دنبال سلامی محسوس به حسم، من به دنبال کلامی منطقی از نوع عشقم.

قاطعانه دوستدار تعقل هستم ولی به دنبال حد و مرز این مهرهء توانمند زندگی انسانهام، تا کجا؟

اعتقاد دارم که دنیای امروز ما بیش از نگاه فرمول وار خودش نیازمند نگاه مهربانتریست. می پسندم تفکر و تعقل رو، می فهمم حال اندیشمندان رو، درک میکنم زبان فلاسفه رو و یقین دارم به الزام وجودشان ولی تا کجا، تا آنجا که فرزند نبیند اشک عشق مادر رو !!!

حالا به من بگید عقل یا عشق؟ چهارچوب منظم معروف و هر روزه انسانها و یا شوق و هیجان از جنس ذوق؟

و کلام حافظ چه جالب و قابل تأمله:

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق   چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی


بر چسب ها: عقل، عشق، زندگی، حافظ شیرازی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : روح الله هاشمى طاهرى - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

اول تبریک میگم میلاد امام رضا(ع) رو راستش دلم نیومد تو این تاریخ جالب پستی به یادگار و فقط به نشونه این روز ننویسم...یادمه 11 سال پیش در تاریخ 77/7/7 حوالی همین ساعات تو کتابخانه پارک اندیشه داشتم درس میخوندم...البته اسمش درس خوندن بود وگرنه که همش حواسمون به اینور و اونور بود با بعضیا که دوست شده بودیم سر میز باهم گپ میزدیم یادمه یکی یه یادگاری رو میز نوشت و گفت اووووو معلوم نیست 11 سال دیگه کجا باشیم ما ... اما به سرعت برق و باد اومد و رفت...حالا منم میخوام یه یادگاری تو اینجا بنویسم تا اگه عمری بود 11 سال دیگه بیام اینو دوباره بخونم یعنی 99/9/9 ...

دوست دارم شما دوستان خوبم هم اینجا تو کامنتها یه یادگاری بنویسید هرچند کوتاه تا 11 سال دیگه به تک تکتون سر بزنمو این پست رو براتون یادآور بشم...دوست دارم آرزوها و اهدافمو الان تو ذهنم بیارم و 11 سال دیگه ببینم که چقدرش محقق شده...شما هم همین کار رو بکنید...

در آخر هم تفالی به حافظ شیرازی میزنم:

 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم


نظرات ()