فاصله...

وقتی خبر رو شنیدم چشمام سیاهی رفت،باورم نمی شد فوری با خونه دوستم تماس گرفتم. شلوغ بود،بله خبر درست بود هواپیمایی که قرار بود با اون دوستم علیرضا و مادرش از مشهد به تهران بیان سقوط کرده بود.نمی دونم چه جوری خودمو به اونجا رسوندم،وقتی پدرش رو دیدم ناخودآگاه بغلش کردم اون وقت بود که برای اولین بار دیدم کوه غرورش فرو ریخت و صدای گریه اش بلند شد، اون خیلی با خانواده اش بدخلقی و بدرفتاری می کرد.
ساعت حدودای 8-9 بود یه سه-چهار ساعتی از حادثه میگذشت.تقریبا همه اونجا بودن فامیلها،همسایه ها،دوستان و ... داشتیم کم کم کارای مربوط به مراسم تشییع رو انجام می دادیم هر چقدر هم سعی می کردیم با هواپیمایی تماس بگیریم موفق نمی شدیم.خونه رو سکوت خاصی فراگرفته بود همه تو فکر بودن شاید هنوزم این خبر رو نمی تونستند باور کنن.
تلفن خونه به صدا دراومد اما اینقدر اونجا شلوغ بود هرچی گشتم نتونستم گوشی بی سیمی رو پیدا کنم تا اینکه تماس رفت رو پیغام گیر.یکدفعه همه نگاهشون رفت بسمت تلفن،اره صدای علیرضا بود داشت میگفت<<بابا،بابا نیستی هر چی موبایلتو میگیرم خاموشه،من و مامان حالمون خوبه نگران نباش>>من که کاملا خشکم زده بود.پدر علیرضا فوری گوشی بی سیمی رو پیدا کرد و شروع کرد به صحبت.ماجرا از این قرار بود که تو راه فرودگاه علی اینا تصادف می کنن و مختصری دست و پاشون دچار شکستگی میشه و خوشبختانه به پرواز نمیرسن...
واقعا صحنه جالبی بود همه داشتن می خندیدن انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش صدای گریه از اونجا میامد.
شاید اونجا بود که بمعنای واقعی فهمیدم که فاصله بین مرگ و زندگی خیلی خیلی کمه...
/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

موقع خوندن خبر موهای تنم سيخ شد.خداروشکر که اين اتفاق فقط يه درس بود و بس.

عليرضا زارع

درس مهمی بود و هست ولی اين اتفاق برای من افتاد ٬ درست چيزی شبيه به اين ... سلامت باشی و موفق

زينب

يه هدیه برای دوستم دارم

روشنک

وقتی به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتی می ميرم برايم نماز می خوانند . زندگی چه قدر کوتاه است فاصله بين اذان تا نماز

زينب

ممنون قشنگ بود آقای شاعر

منم باران

سلام! نمی آپی؟! اما اين بار فکر قلب مارو بکن لطفا!!

مامان ارشيا

تازه به اين نکته ميرسيم که خدا شری می رساند که در آن خيری است.و اين تصادف خيرش در طولاني کردن عمر بود.باشد که از اين چيزها پند بگيريم و اگر هر چيزی را که می خواهيم به دست نياورديم به جای شکايت به مصلحت کار نگاه کنيم.مطلب زيبای بود.

pedram

yek ghadam ta marg... va pasa ei zendegi... ZIBA ZENDEGI KONIM ta az lahazate rafte pashiman nashavim...

روشنک

همه اين تلنگرا برای اينکه ما به خودمان بياييم و بدانيم که همواره مرگ با ماست ولی۰۰۰